قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۹_ این روزهای من

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۳۹ ب.ظ

قصه‌های خونه‌مون به اوج‌ خودش رسید..ی شب رسید که ش مقابلم ایستاد و توهین کرد..توهین هایی که فراتر از حد تحملم بودن..مغزم فرمان نمیداد..جوابی بلد نبودم که بهش بدم..از خونه زدم بیرون..تکیه دادم به انتهای دیوار کوچه مون و زار زدم..با همه ی قلبم زار زدم و به پدرم گفتم من دیگه تو اون خونه برنمیگردم..و پدرم..پدرم..ی جلسه گذاشت با پدرش..و نتیجه ش اینه که از هفته بعد ش تو این خونه نیست..از همین حالا احساس آزادی دارم..

+

سروگردن آقای م جلوم بازه و سوباتا تمپورال رو نشونم میده و با فلش هاش سعی میکنه سوچورهای اطرافش رو برام روشن کنه ، اما مغزم آروم نیست . همه جا هست و هیچ جا نیست..از پروژه ی روان و ارائه ی یکشنبه گرفته تا بافت و بیو های نخونده و گنبدرفتن فردا و اسباب کشی که حوصله ش رو ندارم..اضافه کن به اینها فاز و نول قاطی شده ی ت و مسیج های ع و پیام س تو مدیکال کالج..ایضا گرسنه م هم هست و شام ندارم :/

+

من از سکوتت و در کنارش لطف هات ، هیچ چیز نمیفهمم.خـــب ؟ 

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۱)

چقدر خوب که بعد این پست اون پیام واریز حقوقت انرژی داد، واقعا معکرس مبارکککککککککک باشششششه ^ـ^

پاسخ:
البته هاسمس واریزش هنوز نیومده . فقط تماس گرفتن و شماره کارتم رو خواستن . نمیدونم چرا نمیریزن :)) نمیگن جوون مردم منتظزه آخه :))
ملـــســــــــی :٭٭٭٭٭٭٭٭

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">