قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

یک هفته ای میشه اومدم خونه . یک هفته ی دیگه هم امتحاناتم شروع میشه و باید برگردم باز . از دیروزه لطف کردم دارم نرمک نرمک درس میخونم . نگم که هنوز خسته ی امتحانای میانترم ام . دلم لش کردن رو کاناپه و دکتر هاوس دیدن میخواد . شیرینی خامه ای چندتا چندتا خوردن و لیوان آب پرتقال آماده و اپیزود بعدی ...

حیف ! باید بشینم پشت میز و سر و کله بزنم با جنین تخصصی و نئوپلازی :(((

پس کی قراره روزای خلوت برسن ؟

+

چند وقته ننوشتم ؟ بهونه ای نیست براش و ایضا انگیزه و حوصله ای ...

+

رفتم پیش روانپرشک . از وقتی دارویی که بهم داده رو مصرف میکنم به وضوح تغیییراتم رو احساس میکنم . آروم تر شدم و نوسانات افکار و احساساتم کمتره و کنترلم روی اوضاع بیشتر . 

+

آخیش ... وبلاگکم :*