قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

دیس منوره امونم رو‌بریده . تو ی سیکل منظم چند صفحه درس میخونم و‌ سرم رو‌ روی میز میذارم و‌چشمام بسته میشه . سرما از درز پنجره میاد و‌میخوره بهم .

تصاویر گنگ میبینم . تو ی اتاق تماما سفید ، مشرف به ی دریای خروشان ام . ی تخت دو نفره ی بزرگ ، با تورهای بلندی که دارن دورش میرقصن وسط اتاقه . تو روش خوابیذی . بهت ی نگاه میکنم و‌برمیگردم سمت آینه . ی پیراهن مشکی بلند تنمه . موهام عسلی و‌ لخت ئه . محکم میبندمشون . ی نگاه تو‌آینه بهت میکنم و بعد از در میرم بیرون . 

تصویر بعدی وسط همهمه و‌ جیغ و‌خون ام ، چهره ی نوزادایی با سیرنوملیا و دی سفالوس دورم رو‌پر کرده ، فرار میکنم و‌دنبالم میان . 

با ترس چشمام رو باز میکنم . عرق کردم . زمان و‌مکان رو یادم نمیاد ...