قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

هر دختری که تجربه شکست عاطفی و از دست دادن معشوق رو داشته ، برای یک بار محکم زمین خورده : گومب !

یک بار به تمام چیزی که بوده شک کرده . به زیبایی ش ، به دلبری ش ، به هوشش ، به مهربونیش ، به صبوری ش  . 

و بااین اتفاق ، فقط پسر مورد علاقه ش رو از دست نداده . بلکه تمام هویت و موجودیت و هر اونچه که بوده رو باخته . یک بار به تک تک‌عناصر جسمی و روحی وجودش شک کرده و از تک تک اونها متنفر شده . 

این دختر آروم آروم خودش رو از نو‌میسازه . و تمام چیزهایی که باخته بود رو دوباره بدست میاره . هدف های بزرگتر برای زندگیش تعریف میکنه و براشون تلاش میکنه . 

این دختر حالا خیلی بهتر از قبل از ورود اون پسر به زندگیش ئه . محکم تر ، قاطع تر ، بااعتماد بنفس تر و حتی زیباتر . 

دیگه یاد گرفته افسار دلش رو توی مشت داشته باشه ، یاد گرفته زخم های دل و روحش رو چطور ترمیم کنه . یاد گرفته برای اعتماد به آدم ها چه فیلترهایی بذاره . و دیگه اجازه ورود هر حسی و هر آدمی رو به حریم خودش نمیده . 

فقط ی باگ وجود داره . دژ محکم این دختر هنوووز نسبت به اون پسر نفوذ پذیر ئه ...