قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

ساعتهای زیادی به این فکر میکنم اینجا رو حذف کنم . تبدیل شده به ی دفتر پر از ناله و نق و انرژی های منفی . بعد با خودم میگم تنها جایی که میتونی از حسهات بگی ، تمام مشغله ها و پریشونیهای ذهنت رو خالی کنی ، چرا میخوای از خودت بگیری؟ نمیدونم چقدر میتونم مقاومت کنم و این سرپناه رو نگه دارم . 

+

لابلای چتهای قدیمی ، ی شبی بود که خسته و غمگین بودیم . از تقلاهای بی نتیجه برای حل و فصل خسته و از اینهمه دوری دلتنگ و غمگین . بهش مسیج دادم : یعنی هیچ  راهی نیست ؟ جواب  داد : هست عزیزم . 

کاری ندارم که هیچ راهی نبود و نیست . مهم اینه که آروم خوابیدم اون شب رو .

آخر هفته ها سخت ترین روزهای ماه هستن برام . تو خونه میگذرن و سروکله زدن با سینک ظرفشویی و جاروبرقی وو پخت و پز ! ایضا درس خوندنی که هیچوقت تموم نمیشه . همین به اندازه کافی قدرت داره انرژی و مودم رو به صفر برسونه . کاش میشد پنجشنبه ها و جمعه ها هم کلاسی برم که فکر و خیال و کارای روزمره تکراری بی حوصله م نکنه...