قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

روی مبل هال دراز کشیدم روبروی تلویزیون و عطر ماسک مویی که زدم ، حس های خوب روانه ی دلم کرده . ت.روبروم بافتنی میبافه و هر از گاهی که یاد ش. و ریلیشن شیپش میفته ، من رو هم شریک افکارش میکنه . دو ساعتی میشه از باشگاه برگشتم و برخلاف هفته های قبلی ، درد عضلانی ندارم . و همین پیشرفت قابل توجهی هست . چون باعث میشه با غر و‌نق راهی باشگاه نشم و بتونم لذت ببرم . بله ! من رسیدم به مرحله ای که از فشار وارد شدن به عضلاتم و عرق ریختن لذت میبرم :))

+

بنظرم تا اینجا ، تو فراموش کردن و دلتنگ نشدن برات ، خوب عمل کردم . زندگی روتینم رو انجام میدم و گریه و غمباد شبانه هم در کار نیست . وسوسه نمیشم چتهامون رو بخونم و پروفایلت رو چک‌ کنم . و وسوسه نمیشم به ویس های لعنتی ت برای هزارمین بار گوش بدم . دست بزنید واقعا به افتخارم :)) 

+

دلم خرید درمانی میخاد . ولی چیز خاصی لازم ندارم ، بعلاوه انقدر پروسه ی خرید همیشه برام طولانی و پر زحمته که ترجیح میدم جز در موقعیت ضرورت بهش وارد نشم -_-

+

از غمگین نبودن این روزهام تا رسیدن به آرامش و نهایتا  برگشتن شادی و سرخوشی به احوالاتم ، راه زیادی در پیش دارم ...