قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

حال و احوال امشبم ، خیلی تو رو کم داره . 

یک ساعت پیش ، وقتی که تو اون اتاقک چوبی ، تو فضای سبز و مشرف به دریاچه ، روی مبل صورتی لم داده بودم و چای با عطر گل سرخ مینوشیدم ، وقتی که ستاره ها چشمک‌میزدن و موجی که قایق های روی دریاچه ایجاد میکردن من رو یاد تلاطم روزهای زندگی مینداخت ، وقتی که سردم بود و آستین بارونیم رو با انگشتام جمع کرده بودم ، همون موقع که نگاه های پسری که تو اتاقک روبرو آزارم داد و پرده رو باز کردم ، توی تمام این لحظه ها تو‌باید میبودی . 

باید میبودی تا آغوشت سرما رو از تنم بیرون بکشه و قلبم گر بگیره از عطر خواستنت . باید بودی تا وقتی من بین انتخاب پاستا و برگر و پیتزا مردد ام ، بهم بگی خب همه ش رو سفارش بده ! بعدم بپرسی یعنی من رو هم انقدر سخت انتخاب کردی ؟ منم بگم : من هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ... 

+

شاید تصمیمم برای حذف همیشگیت ، قاطعانه ترین و پر درد ترین تصمیم زندگیم برای ابد باشه . شاید دیگه هیچوقت مجبور نشم تا این حد چشم روی التماسهای  قلبم ببندم . اما چشم بستم ، چون طاقت اشکهای بعدیش رو‌نداشتم . طاقت دردکشیدنهای بعدیش رو نداشتم . زمان ثابت کرد هیچ آدمی نمیتونه باعث شه قلبم جوری بتپه که کنار تو‌میتپید . هیچ کس نمیتونه من رو جوری ببینه که تو میدیدی . و من هم‌هیچوقت نمیتونم کسی رو بااین سطح از تفاوتهاش با خودم و پذیرفتن تمام خوبیها و بدی هاش ، دوست داشته باشم . 

شاید عشق اول هیچوقت تکرار نشه ، هیچوقت اون سطح از احساسات دوباره تجربه نشن ، ولی خب پیروی از مغز همیشه صحیح ترین راهه .