قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۵۱ _ غروب یک روز سرد معمولی پاییزی

يكشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۳ ب.ظ

امروز از ۸ صبح کلاس داشتم تا همین دو ساعت پیش . رسیدم خونه احساس میکردم هرآن ممکنه از فرط خستگی و سردرد بمیرم ! ولی خب عوض مردن ، دست به کار شدم و چایی آماده کردم . سروسامونی به اتاقم دادم که مامان اینا تماس گرفتن . واقعا مرسی از تکنولوژی بابت ارائه ی اپلیکیشن های تماس تصویری که حال امروز من رو صدوهشتاد درجه چرخوندن . نشستم روبروی دوربین و‌تصویر مقابلم عزیزترین هام بودن که به امور عادی و روزمره خودشون میرسیدن و با من حرف میزدن . انگاری رو کاناپه ی هال نشستم روبروی تلویزیون و مامانم صدا و تصویرش از آشپزخونه میاد ! بعدم هردومون چای ریختیم ، مامان تو فنجون های یشمی ش و منم تو لیوان گلدار صورتی م . من از استاد دانش خانواده م گفتم و مامان از تحلیلهای خودش . مهدا هم مشق نوشت و وسطش پدرم با کیسه های میوه رسید . همینقدر ساده و نرم وارد روزمره ی اونها شدم با کیلومترها فاصله ...

+

ساعتهای زیادی وقت میذارم  و چتهامون رو میخونم و تلاش میکنم فارغ از احساسات شخصیم درونشون کنکاش کنم. از خودم ، از تو . دیشب بالاخره واقعیت توی جدید رو پذیرفتم . و اساسا فهمیدم چی شدی و دنبال چی هستی و حرفت چیه . من تمام این مدت بااینکه میدونستم تو عوض شدی ، انکارش میکردم و توقعات قدیمی ازت داشتم . دیشب حتی دیدم جدی جدی خودم هم خیلی تغییر کردم و خواسته هام سطحشون متفاوت شده . زخم های روحم رو دیدم و عمیقا ناراحت هستم بابتشون ... حالا راه حل چیه ؟ نمیدونم ...

+

ت. سوپ درست کرده و بوش تمام خونه رو برداشته . سویشرت خاکستری و جوراب قرمز گرمم  و پوشیدم و غرق شدم تو بوی زمستون خونه ی مامان ایران ... عطرها قدرت عجیبی دارن ، حسهایی  و زنده میکنن که سالهاست مرده ن .

  • ۹۷/۰۷/۱۵
  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۱)

سلام ملیکا بانو

چقدر قشنگ مینویسی و حس منتقل میکنی ...
منم دلم لباس گرم خواست .

اولا خسته نباشی بابت امروز

ثانیا تبریک میگم بهت که داری واقعیت رو بهتر میبینی و درک میکنی

بعدشم سوپ رو تنها میخوری ؟؟؟؟
پاسخ:
سلام جناب قدح
چه قدر کامنتهای شما همیشه پراز انرژی های مثبته . 
اولا که ممنون !
دوما که با همخونه م‌ میخورم ولی اگه میشد بذارمش تو‌وبلاگم برای کسایی که ازش رد میشن بتونن بچشن ، خوب میشد :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">