قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۵۰_تکرار غریبانه ی روزها

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۷ ب.ظ

خیلی وقت میشه ننوشتم ... بخشیش مربوط به درگیری هام بود ، بخشیش بی حوصلگی خودم و عزلتی که اختیار کرده بودم . اگه بخام از اتفاقات چند ماهی که گذشت بگم ، مهم ترینش فوت پدربزرگم بود . مهم ترین و تلخ ترینش... چنین تجربه ای  رو ، منظورم مرگ ی عزیز نزدیک هست ، نداشتم و هندلش برام بینهایت سخت بود . هنوز که ازش حرف میزنم منقلب میشم . بعد این اتفاق مراحل روحی متفاوتی رو گذروندم . الآن زمان دلتنگی یه . دلتنگی بی حدی که هیچ امید  و وصالی در ‌پی نداره ... کاش میشد هیچ پایانی نبود ، مرگی نبود ، کسی تجربه ش نمیکرد...

+

و او ... که نتونست یا شاید نخاست تو اون روزها کنارم باشه . که نهایت لطفش هرازگاهی تماس بود که بی پاسخ از سمت من میموند . و شاید این تنهایی بحران رو برام بزرگتر و سخت تر کرد . اونقدر که ازش خواستم بره. بره و واقعا این بار   دست از سرم برداره ... معلومه که مردم تا اینو خاستم . معلومه که الان هم بهش با همه وجود نیاز دازم و بازم دارم میمیرم ... اما چیکار میشه کرد... نبودن ، بهتر از بودن نصفه نیمه ست ...

+

چه  روزهای بدی رو میگذرونم ... و گرگان چقدر این روزها غریب و دوست نداشتنی شده ...

  • ۹۷/۰۷/۱۱
  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۲)

  • نلیسا 🌠🌟
  • عزیزم:(
    خدا رحمتش کنه، تجربه ی خیلی تلخیه.
    پاسخ:
    ممنون :)
    چه رفتن ها که می ارزد به ماندن های پوشالی...
    پاسخ:
    آره واقعا ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">