قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

خیلی وقت میشه ننوشتم ... بخشیش مربوط به درگیری هام بود ، بخشیش بی حوصلگی خودم و عزلتی که اختیار کرده بودم . اگه بخام از اتفاقات چند ماهی که گذشت بگم ، مهم ترینش فوت پدربزرگم بود . مهم ترین و تلخ ترینش... چنین تجربه ای  رو ، منظورم مرگ ی عزیز نزدیک هست ، نداشتم و هندلش برام بینهایت سخت بود . هنوز که ازش حرف میزنم منقلب میشم . بعد این اتفاق مراحل روحی متفاوتی رو گذروندم . الآن زمان دلتنگی یه . دلتنگی بی حدی که هیچ امید  و وصالی در ‌پی نداره ... کاش میشد هیچ پایانی نبود ، مرگی نبود ، کسی تجربه ش نمیکرد...

+

و او ... که نتونست یا شاید نخاست تو اون روزها کنارم باشه . که نهایت لطفش هرازگاهی تماس بود که بی پاسخ از سمت من میموند . و شاید این تنهایی بحران رو برام بزرگتر و سخت تر کرد . اونقدر که ازش خواستم بره. بره و واقعا این بار   دست از سرم برداره ... معلومه که مردم تا اینو خاستم . معلومه که الان هم بهش با همه وجود نیاز دازم و بازم دارم میمیرم ... اما چیکار میشه کرد... نبودن ، بهتر از بودن نصفه نیمه ست ...

+

چه  روزهای بدی رو میگذرونم ... و گرگان چقدر این روزها غریب و دوست نداشتنی شده ...

نظرات  (۲)

  • نلیسا 🌠🌟
  • عزیزم:(
    خدا رحمتش کنه، تجربه ی خیلی تلخیه.
    پاسخ:
    ممنون :)
    چه رفتن ها که می ارزد به ماندن های پوشالی...
    پاسخ:
    آره واقعا ...