قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۵ _ بالاخره چی درسته ؟

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۷ ب.ظ

روی مبل مشرف به پنجره‌ی هال نشسته م. ت روبرو‌م روی زمین دراز کشیده و تلگرام گردی میکنه و هرازگاهی پیام‌های جالبی که میبینه رو برای من هم می‌خونه. ش ش کلید میندازه و وارد خونه می‌شه.بدون سلامی و حتی نگاهی راهش رو به سمت اتاق کج میکنه. و من برای هزارمین بار با تضاد روبرو می‌شم.تضادی که هربار برام به اندازه‌ی اولین بار آزاردهنده ست.وقتی تو فضایی بزرگ شدی که ادب و احترام به آدم‌ها اصلی‌ترین بایدِ رفتاری برات تعریف شده نمیتونی بپذیری وارد جایی بشی و سلام نکنی! نمیتونی بپذیری کلمات زشت خطاب به آدم‌ها از زبونت بیرون بیاد.من طوری بزرگ شدم که اگر یک بسته پفک داشتم موظف بودم اون رو با بچه‌ی کناری‌م سهیم شم. من یاد گرفتم زیبایی آدمها وابسته به حجم کرم و ریمل و خط چشم و رژلب اونها نیست . وابسته به برند کفش و بارونی‌ اونها نیست. یاد گرفتم تعداد پسرهایی که دورم هستن و بهم پیشنهاد ریلیشن‌شیپ میدن ، معیار خوب و جذاب بودن من نیست و من رو شاد و خوشحال نمی‌کنه.

این مدت ، این‌جا،ساعت‌های زیادی به تفاوت تربیت و شخصیت و رفتار و باورم  با اطرافیان فکر میکنم.این‌که حقیقتا کدوم درسته..و وای که چه‌قدر بی‌نتیجه ست..

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">