قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

این پست شماره 49 بارها نوشته شده و پاک شده . این بار ، امیدوارم که بمونه ...

+

مامان تو اتاق خودشون و مهدا تو اتاق خودش خوابیده . بابا پایین ، تلویزیون میبینه و من بالا توی تاریکی ، تنها با نور قرمز آباژور ، روی قالیچه ی فیروزه ای هال دراز کشیدم و لپتاپم یانی پخش میکنه . نور صفحه رو کمتر میکنم و درد چشمم آرومتر میشه ... صدای بابا میاد که داره برای خودش شیر گرم میکنه . دلم میخواد بهش بگم برای منم بیاره ، منتها فراخی مانع میشه :/

+

چهارشنبه مهمونی مهمی دعوتم که قابل پیچوندن نیست . مامان لباس میجینه جلوم و میگه بپوش ببینم چطورن ؟ و من در حالیکه مچاله شدم گوشه ی کاناپه و موهام آشفته رو صورتم ریخته و گرم مشاهده استوری دوستم از کنسرت هستم ، ازش میخام اینکارو بذاره برای بعد . از دست تویی میگه و میشینه کنارم . شروع میکنه : مانتوی مشکی ت رو صبح ببر خشکشویی . ی وقت از ریحانه بگیر ، موهات بد رنگ شده ، ابروهات هم موکت شده باز . دلم میخاد بگم وای مامان بسه ! ولم کن توروخدا ! نیستم رو مودش ! به من چه که نوه ی عمه ی شما به من احترام گذاشته و مهمونیش دعوتم کرده! من حوصله ی این جمع ها رو ندارم . که بشنوم ترم چند شدی عزیزم ؟ راضی هستی ؟ تخصص چی دوست داری ؟پول فقط تو پوست ئه ! بنظر من که  پوست بخون ! بعدم با ی  ایشالا عروسیت بیاییم مااا  مهربونیهاشون رو تکمیل میکنن! و من هی باید لبخند ملایم بزنم و کضم غیض کنم از این فرونمودن سرها در ماتحت زندگیم .

+

از اینستاگرام گفتم . وای که چقدر جدیدا آزاردهنده شده برام . دیدن این حجم از رفاه و حال خوش و دنیا و چرخشش به هیچ کجای بلاگرها و اینفلوئنسرها نبودن ، واقعا حال بهم زنه . تو وضعیتی که اغلب مزدم گیر خرید نون و گوشت و میوه و مایحتاج روزانه هستن ، و واقعیت جامعه ما شده درد و فشار و اعصاب خط خطی ، این گروه تا ااین حد لذت و آزامش رو به نمایش میذارن . باید دی اکتیو شم مدتی . این تعارض بین وضع مردم و رنگ زیاد زندگی گروه دیگه تو اینستاگرام ، ابدا حس خوبی نمیده بهم . فقط فکرم رو آشفته تر میکنه که قرار بود چی بشه و چی شد...

+

زنگ میزنه و اعتزاض میکنه که چرا اگه ازم خبر نگیره ، سراغی ازش نمیگیرم . جواب من ؟ خب ! حالا که زنگ زدی خودت دیگه . چه خبر ؟ ولی واقعیت دلم ؟ زنگ نمیزدم تا ببینم چقدر میتونی دور بمونی ...


نظرات  (۱)

منم اینستا رو دی اکتیو کردم که به تعطیلاتم ضربه نزنه:)) 
امان از دست این سوالای خاله زنکی-_- 
پاسخ:
چیجوری باید دی اکتیو کرد ؟