قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۴۸ _ کی میدونه تو قلبم چی شد ...

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ب.ظ

روزهام دارن به سریع‌ترین شکل ممکن میگذرن و من بی‌تفاوت و نظاره‌گر محض هستم . گاهی ی گذری به سیب‌سبزها میزنم ، گاهی کتابی میخونم ، گاهی ی فیلم زرد و  گاهی هم میزنم به دل روستاهای اطراف و با رانندگی سعی میکنم فراموش کنم . باقی ساعات هم ، لش کرده گوشه کنار کاناپه و فکر و فکر و فکر ...

+

دیشب 8 بار تماس گرفت.جواب ندادم. مسیج داد و گفت اینجاست . منم جواب دادم خوش بگذره ! قلبم ؟ تاپ تاپ تو سینه‌م میزد ! گفتم الآن میگه هر ساعتی ، هرجایی میگی باشم! نگفت ! صبح شد نگفت ! ظهر شد نگفت ! حدود ساعت 2 ، وقتی که داشتم تصمیم میگرفتم ماشین رو بردارم و برم جایی که حدس میزنم باشه و زنگ بزنم بهش بگم بیا میخام حرف بزنم باهات ، مسیج داد که هیچ‌جا خونه‌ی پدرومادر آدم نمیشه !

حال اون لحظه من ؟ از فرط غم دستام میلرزید ...

+

غروب هندزفری گذاشتم و رفتم پیاده‌روی . جاهایی که خاطرات بیشتری داشتم . خواستم ببینم روبرو شدن با هجوم تصاویر قدیمی باهام چیکار میکنه . قلبم وایمیسته ؟ چشمام اشکی میشه ؟ نه ، نشد ! خیلی هم گذشته البته . سه سالِ پر اتفاق ! موقع برگشت ، برای خودم رژگونه و کلیپس خریدم . اومدم خونه و آرایش کردم و خودم رو مهمون چای و شیرینی کنار خانواده کردم . شاید عشقی که جاش تو قلبم خالی یه ، همیشه خالی بمونه . اما میشه جای عشق بقیه رو پررنگ‌تر کرد تا یکم مرهم باشه .

+

پست‌هام رو که میخونم میبینم چه فضای پرناله‌ای درست کردم برای اینجا ... 

  • ۹۷/۰۵/۲۴
  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۱)

در قلبت رو ببند ،راحت میشی ...
پاسخ:
 خیلی سخته ...
هربار شکست میخورم ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">