قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

روزهام دارن به سریع‌ترین شکل ممکن میگذرن و من بی‌تفاوت و نظاره‌گر محض هستم . گاهی ی گذری به سیب‌سبزها میزنم ، گاهی کتابی میخونم ، گاهی ی فیلم زرد و  گاهی هم میزنم به دل روستاهای اطراف و با رانندگی سعی میکنم فراموش کنم . باقی ساعات هم ، لش کرده گوشه کنار کاناپه و فکر و فکر و فکر ...

+

دیشب 8 بار تماس گرفت.جواب ندادم. مسیج داد و گفت اینجاست . منم جواب دادم خوش بگذره ! قلبم ؟ تاپ تاپ تو سینه‌م میزد ! گفتم الآن میگه هر ساعتی ، هرجایی میگی باشم! نگفت ! صبح شد نگفت ! ظهر شد نگفت ! حدود ساعت 2 ، وقتی که داشتم تصمیم میگرفتم ماشین رو بردارم و برم جایی که حدس میزنم باشه و زنگ بزنم بهش بگم بیا میخام حرف بزنم باهات ، مسیج داد که هیچ‌جا خونه‌ی پدرومادر آدم نمیشه !

حال اون لحظه من ؟ از فرط غم دستام میلرزید ...

+

غروب هندزفری گذاشتم و رفتم پیاده‌روی . جاهایی که خاطرات بیشتری داشتم . خواستم ببینم روبرو شدن با هجوم تصاویر قدیمی باهام چیکار میکنه . قلبم وایمیسته ؟ چشمام اشکی میشه ؟ نه ، نشد ! خیلی هم گذشته البته . سه سالِ پر اتفاق ! موقع برگشت ، برای خودم رژگونه و کلیپس خریدم . اومدم خونه و آرایش کردم و خودم رو مهمون چای و شیرینی کنار خانواده کردم . شاید عشقی که جاش تو قلبم خالی یه ، همیشه خالی بمونه . اما میشه جای عشق بقیه رو پررنگ‌تر کرد تا یکم مرهم باشه .

+

پست‌هام رو که میخونم میبینم چه فضای پرناله‌ای درست کردم برای اینجا ... 

نظرات  (۱)

در قلبت رو ببند ،راحت میشی ...
پاسخ:
 خیلی سخته ...
هربار شکست میخورم ...