قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

زیر نور قرمز آباژور ، تو سکوت آحر شب ، لم دادم روی کاناپه ی چهارخونه ی مربعی ، لپتاپم رو روی پام گذاشتم  و بخار لیوان چای سبزم رو نگاه میکنم . یکی از آخرین تکنوازی های پیانویی که محسن برام فرستاده بود  پخش میشه و آرامشم رو هرلحظه بیشتر میکنه . دستم بازه تا فارغ از همه چی غرق شم تو دنیای فکر و خیالهام ...

+

دلم میخاد بهت تکست بدم : بیا بریم پیش مشاور . "بریم" چون تنها رفتنمون کاری از پیش نمیبره . و اساسا"  "بریم" چون ادامه این وضعیت برای هیچ کدوممون ممکن نیست .
ولی خب این کار در عمل ممکن نیست . فاصله ی مکانی ، قانع کردن تو ، موانع کمی نیستن برام  ...
فکرم قد نمیده که راه حل چیه ... من نتونستم فراموشت کنم . تو هم نتونستی . شروع یک رابطه از صفر هم ممکن نبود . چون آدمهای جدیدی که شدیم سر سوزنی انطباق ندارن باهم و اگه کششی بینمون هست ، بخاطر همون حسهای قدیمی یه .
ازم تاریخ میخای که مرخصی بگیری و بیای تا ببینیم هم رو . اما من ؟ درسته که بی حد دلتنگت ام ، بی حد محتاج صدات و دستات و عطرت ام ، اما توجیهی برای دیدنت ندارم . و حتی میترسم از دیدنت ...

+


پدرجونم ؟ کاش میشد باقی عمرم رو هم مثل امروز سرم رو روی بازوت بذارم و بخابم ...