قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

روی تخت دراز کشیدم ، باد خنک کولر بهم میخوره و لیلا برام میحونه " اگه باهات قهرم ، دلم که رسواته " 

+

دورنمای تابستون ، جشن عروسی ح. بود . قرار بود دنبال سور و سات عروسی باشم . ذوق و شوق خرید لباس و کلاس رقص و بدنسازی . دوره ی پیلاتس ، دیدن دو تا سریال . سفر . ولی حالا ؟ ی بخشش که پشت در ICU سپری شده ، ی بخش هم صبح و شب آشپزی و کارای خونه در نبود مامان . و جشنی که در آستانه کنسل شدنه ... 

+

ویس میده : بیا فکر کنیم همدیگرو نمیشناسیم . و همه چی رو دوباره شروع کنیم . دوست دارم دوباره مخت رو بزنم ! "

لنز دوربین کجاست دقیقا ؟ 

فقط به روم نیارین که قلبم داشت از جاش کنده میشد با شنیدن صداش

نظرات  (۱)

چه ویس خوبی واقعا!
پاسخ:
نمیدونم ... شاید ...