قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۴۶ _ دلم که رسواته ...

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ق.ظ

روی تخت دراز کشیدم ، باد خنک کولر بهم میخوره و لیلا برام میحونه " اگه باهات قهرم ، دلم که رسواته " 

+

دورنمای تابستون ، جشن عروسی ح. بود . قرار بود دنبال سور و سات عروسی باشم . ذوق و شوق خرید لباس و کلاس رقص و بدنسازی . دوره ی پیلاتس ، دیدن دو تا سریال . سفر . ولی حالا ؟ ی بخشش که پشت در ICU سپری شده ، ی بخش هم صبح و شب آشپزی و کارای خونه در نبود مامان . و جشنی که در آستانه کنسل شدنه ... 

+

ویس میده : بیا فکر کنیم همدیگرو نمیشناسیم . و همه چی رو دوباره شروع کنیم . دوست دارم دوباره مخت رو بزنم ! "

لنز دوربین کجاست دقیقا ؟ 

فقط به روم نیارین که قلبم داشت از جاش کنده میشد با شنیدن صداش

  • ۹۷/۰۴/۲۸
  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۱)

چه ویس خوبی واقعا!
پاسخ:
نمیدونم ... شاید ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">