قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۴۵ _ لابلای تغذیه خوندن به چه می اندیشم !

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۹ ب.ظ
ایستاده بودم پشت پنجره و به حیاط خونه های همسایه نگاه میکردم . همسایه سمت چپ ، ی حیاط نقلی و بانمک داره . چندتا درخت میوه و باغچه های خوشگل و ی تاب و سرسره . که آخر هفته ها ، دو سه تا دخترکوچولو ، که حدس میزنم نوه های صاحبخونه باشن ، میان و حیاط رو پرشور و رنگ تر میکنن.
این تصویر سلسله ی فکرم رو روشن میکنه . که چقدر جذاب بود اگه به جای مختصات فعلی‌م ،و احتمالا آینده م ، تو مختصاتی شبیه ، خانوم همسایه سمت چپی بودم . ی خانوم خونه دار ، که ی خونه ی ویلایی بزرگ داره که وسط ی باغ بزرگ واقع شده . تو ی شهر شمالی زندگی میکنه و باغش پر از درختهای میوه و مرکبات و سبزی خوردن ئه . صبح به صبح میز صبحانه ی متنوع و رنگی و سالم میچینه و ۴ ، ۵ تا جوجه ی شیطون و شلوغش پشت میز میشینن . از این مامانا که تا صبحونه نخوردی مدرسه نباید بری ، عصرونه ی غروبِ دورهمی از روتین های زندگیشه ، ازینا که لقمه میذارن تو کیف مدرسه ی بچه هاشون ، ازینا که دستپخت های خوشمزه و پر رنگ و لعاب و با سلیقه دارن ، ازینا که همیشه خوش هیکل و جوون موندن . ازینا که موهاشون همیشه رنگ کرده ست و دکتر پوست شون ترک نمیشه و ناخونهاشون همیشه مانیکور شده . ازینا که دائم مهمونی ها و دورهمی های ماهانه دارن . 
ی مامانی که زندگی فردی ش رو داره ، خلوت و قهوه و کتابش رو داره ، در عین حال برای همسرش تو هر سنی که باشه طنازی داره ، برای جوجه هاش ی مامان مهربون و همیشه حامی یه . ی همسر و مادری که همیشه راه حل داره ، همیشه پناهگاه خانواده ست ، همیشه منبع آرامش و صلحه ...
بهم میگفت خیلی تغییر کردی . شاید یکی از تغیراتم همین باشه . سه چهار سال پیش ، خیلی شبیه این تصویر بودم . برام از دغدغه هاش میگفت ، از فکرای اقتصادی ش ، محاسبه میکردم ، سرچ میکردم ، راه حل میدادم بهش . ریسک میکردیم باهم و تصمیمون رو عملی میکردیم و تو نتیجه ی پیروزی یا شکستش ، تو شادی و خشمش کنارهم بودیم . خواسته هاش ازم ، پیرامون پوشش ، رفتار با جنس مخالف ، برام پذیرفتنی بود . عمل به موضوعی صرفا به این دلیل که خواسته ی اونه ، برام پذیرفتنی بود . لاک پررنگ ، رژ قرمز ، مانتوی جلو باز  ، حذف شده بود ، حجاب رعایت میشد ، صرفااا به این دلیل که خواسته ی اون بود و چی برای من مهم تر از آرامش او ؟ 
اما حالا ، خب نه دیگه . بزرگترین اصلم اینه که من رو جوری بپذیر که هستم . دلیلی نمیبینم رفتاری کنم چون تو اینطور دلت میخواد . کارهای من مربوط به خودمه و کارها و فعالیتهای اقتصادی تو مربوط به خودت . صرفا در صورت اینکه نظری از هم بخوایم حق داریم اظهار نظری کنیم .اون موقع ها بنظرم پول من و تویی وجود نداشت ، اما حالا ، فکر میکنم اصلی ترین موضوعی ک باید راجع بهش حرف بزنیم اینه که درآمد من مال خودمه . 
تو زندگی فعلی م ، برخلاف رویای دنیای موازی م  ،احتمالا فکر میکنم  مادری که شاغله ، سطح علمی بالایی داره ، مادر قابل اعتمادتر و تکیه گاه تریه تا مادری که توت فرنگی پرورش میده برای خانواده ش .
چه افکار درهمی ! 
  • ۹۷/۰۴/۰۷
  • ملکه شیشه ای