قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۴۴ _ این قصه ، مارو تا کجا میبره ...

يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۴ ق.ظ

مسواک میزنم ، در رو قفل میکنم ، چراغ‌های هال و آشپزخونه رو خاموش میکنم . مرطوب‌کننده‌م رو برمیدارم و دراز میکشم روی تختم . باد خنک پنکه بهم میخوره ، عطر خوب کرم میپیچه تو بینی‌م و غرق میشم تو دنیای خودم ...

سوم دبیرستان بودم . اومدیم برای سفر ، شهر دانشجویی . وقتی تو جنگلهاش و لابلای خیابونهاش میچرخیدم ، با خودم فکر میکردم این شهر چقدر انرژی مثبت داره . چقدر بی حاشیه ست . چقدر قشنگه و چقدر پتانسیل کشف و لذت داره. تو این شهر هیچوقت دلم نمیگیره . خوب میشه اینجا قبول شم . زندگی آروم و رویایی . اما حالا ، تو هوای نم‌گرفته و گرمش به سختی نفس میکشم . منتظرم کلاس ، امتحان ، تموم شه تا بتونم سریع فرار کنم ازش. مردمش بنظرم ... .

پشت کنکوری شدم ، تنها آرزوم داشتن روپوش سفید و تایتل مدیکال استیودنت بود . اما حالا ، ناراحتم که چرا دقیق تر خودم رو نشناختم و دقیق تر تحقیق نکردم که فضای واقعی این رشته و تاثیرش روی زندگی فردی چطوره ...

شهریور ۹۴ بود . غروبها ، آخر شبها ، تو تنهایی ها و شلوغی ها ، تو خوشحالی و غمزدگی هام ، فقط ی چیز میخواستم . اینکه سرت رو برگردونی و بگی اشتباه کردم ...

دانش آموز عارف بودم . قوانین عارف و قوانین خانواده و البته مشغله ها ، من رو تبدیل کرده بود به ی دختربچه ی کنکوری که دائم داره میدوه و بین کلاس و سالن مطالعه  و خونه میچرخه . وقتی برای خودم نداشتم. ولی دورم پربود از دخترایی که در عین کنکوری بودن به خودشون میرسیدن . ابروهاشون برداشته و تمیز بود . موهای رنگ کرده و قشنگ داشتن . هیکلشون رو فرم بود . آرامش و طمانینه داشتن . میرقصیدن و سرخوش بودن . درحالیکه من حتی تایمهای استراحت باید درس میخوندم. 

حالا ، به همه اون خواسته ها رسیدم...چند کیلو اضافه وزنم ازبین رفته و کمرم دوباره باریک شده . ابروهام رو برداشتم  و میتونم موهام رو رنگ کنم . رشته ی خوبی تو شهر خوبی میخونم . دغدغه های خانوادگی م حل شدن ، تو برگشتی و همه تلاشت رو کردی ببخشمت و بهت فرصت جبران بدم ، و خلاصه زندگی روی خوشش رو نشون داده . قبلا فکر میکردم اگه به ای خواسته ها برسم ، دیگه چیزی از زندگی نمیخام . آروم ترین و خوشحال ترینم . اما حالا ؟ صبح و شبهام با سردرد میگذره.حوصله ی مکالمه طولانی و سفر و مهمون و مهمونی و کارزیاد رو ندارم . دلم اتاقم و گوشه ی خلوت خودم رو میخاد . حرف نزنم ، کسی نره . کسی نیاد . باهام کاری نداشته باشن .

نمیدونم اسم احوالاتم چیه ، درمانش چیه ، فقط میدونم روزبه روز دارم بدتر میشم ....

  • ۹۷/۰۴/۰۳
  • ملکه شیشه ای