قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۴۳ _ مرثیه ای برای بهاری که گذشت

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۱۴ ب.ظ
امتحان شنبه‌م و حجم زیاد و سختی‌ش امونم رو بریده . بلند میشم میرم توی آشپزخونه ، یک کاسه پر از میوه‌های خوشگل و خوش‌مزه‌ی تابستونی میچینم و میام میینم کنار پنجره ‌ی اتاقم . جهت پنکه رو هم مستقیم روی خودم تنظیم میکنم . آهنگ‌های شادی که وقتی خونه بودم مهدا برام فرستاد رو پلی میکنم و سعی میکنم فکر نکنم به هیچ کدوم از دغدغه های ذهنم ... فکر نکنم که باباطهرانی‌م تو ICU بستری یه و مامانم بیقرار و غمزده ست ... فکر نکنم دوماه دیگه پرونده ۲۲ سالگی هم بسته میشه و من "این" ام ... فکر نکنم به بهاری که به امتحان گذشت و به خستگی هایی که رفع نشد و به روزگاری که اونی نیست که فکرشو میکردم ...فکر نکنم به تو که هنوز بزرگترین بخش قلبم تو دستاته ... فکر نکنم به تو که شیرین‌ترین خطای زندگیم بودی... به تو که پشیمونی ، میخوای تغییر بدی انتهای قصه رو ، ولی اینبار همراه نداری ...
+
ساعت های زیادی به این فکر میکنم من کجا و بعد کدوم اتفاق اینقدر تلخ شدم ؟ هیچ جوابی پیدا نمیکنم ...


  • ۹۷/۰۳/۳۱
  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۱)

  • بهرنگ قدوسی
  • 🙃😭😭😭😭😭
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">