قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۴۲ _ یک فنجون اغما لطفا

سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ب.ظ
مدت‌ها ست که منتظرم زمان ، حل کنه دغدغه های ذهنی‌م رو . آرومم کنه . اما هرچی جلوتر میره ، دغدغه ها ، افکار منفی‌م ، تشویش‌ها و اضطرابهام ، بیشتر میشن . گاهی حس میکنم الآنه که مغزم از هجوم این همه فکر و خیال و دغدغه ، منفجر بشه و هر لوب مغزم بچسبه به یک گوشه ی دیوار اتاقم . گاهی دوست دارم برم وسط دریا ، جایی که آب کاملا تا بالای سرم رو بپوشونه.روزها و ساعت ها ، تو همون نقطه بمونم . تا دونه دونه ، فکر و خیالها و ناآرومی ها و خستگی هام ، مغزم رو ترک کنن و غرق شن تو آبی دریا . 
+
چقدر این بهار ، بهم سخت و نفس‌گیر گذشت . منتظر روزهای خوب نیستم ، اما همینکه روزهای بی‌مشغله و مسئولیتی برسن ، خودش کلیه ...
+
داری من رو میکشی ، متوجهی ؟
  • ۹۷/۰۳/۲۹
  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۱)

سلام خانم دکتر :)

امیدوارم روزهاتون پر از خوشی و آرامش باشه ...
پاسخ:
سلام جناب قدح 
ممنون از لطف تون  

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">