قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

مدت‌ها ست که منتظرم زمان ، حل کنه دغدغه های ذهنی‌م رو . آرومم کنه . اما هرچی جلوتر میره ، دغدغه ها ، افکار منفی‌م ، تشویش‌ها و اضطرابهام ، بیشتر میشن . گاهی حس میکنم الآنه که مغزم از هجوم این همه فکر و خیال و دغدغه ، منفجر بشه و هر لوب مغزم بچسبه به یک گوشه ی دیوار اتاقم . گاهی دوست دارم برم وسط دریا ، جایی که آب کاملا تا بالای سرم رو بپوشونه.روزها و ساعت ها ، تو همون نقطه بمونم . تا دونه دونه ، فکر و خیالها و ناآرومی ها و خستگی هام ، مغزم رو ترک کنن و غرق شن تو آبی دریا . 
+
چقدر این بهار ، بهم سخت و نفس‌گیر گذشت . منتظر روزهای خوب نیستم ، اما همینکه روزهای بی‌مشغله و مسئولیتی برسن ، خودش کلیه ...
+
داری من رو میکشی ، متوجهی ؟

نظرات  (۱)

سلام خانم دکتر :)

امیدوارم روزهاتون پر از خوشی و آرامش باشه ...
پاسخ:
سلام جناب قدح 
ممنون از لطف تون