قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

کمرم مدتی یه بعد فعالیتهای فیزیکی ، هرچند کم ، درد میگیره . امروز هم بعد افطار کار زیاد داشتم . باید سرویس بهداشتی و حمام رو تمیز میکردم.جاروبرقی میکشیدم.ظرف میشستم و سحری آماده میکردم.دیگه نگم که الان دچار چه دردی م . پنجره اتاقم رو باز کردم و تکیه دادم به دیوار کنارش . بوی نم و سرما  ، سعی داره لبخند بیاره روی دل و لب هام . اما ناتوانه . روبروم ، چمدون ئه  و منتظر که فردا ، از دانشکده برگردم و زیپش رو ببندم و برم خونه ی پدری . برم و دوهفته ای  دور شم از این خاک غریب . 

+

غرق شدم تو ی دنیا پر از ابهام و سردرگمی و ناآرومی . تکلیف هیچ چیز زندگی م مشخص نیست . مشکلات دورم کم نیستن و من از نظر روحی ضعیف تر از اونی ام که بتونم پاشنه کفشم رو بکشم و حلشون کنم .البته نه ... شایدم دیگه خسته شدم بس که براشون دوندگی کردم و هی نشدن ، هی نشدن .از میزان این رخوت همین بس که حتی ذوق زده ی رفتن به خونه هم نیستم...

+

ی سری وسواس دارم که مختص خودم ان . مثلا از صدای جویدن آدامس ، لقمه ی غذا ، برخورد قاشق به دندان ، هورت کشیدن مایعات ، دلبری و ادا و عشوه  و لوسبازی ی دختر تو جمع دخترا ، گاز کثیف !سینک کثیف ! موی کف حمام ! برس پر مو ! لباس گوشه ی حمام ! متنفـــرم ! یعنی به مرز جنون حال من  رو بد میکنن ! و به لطف خدا ، ت. عزیز ، هیچ کدوم رو رعایت نمیکنه ! 

لعنت به زندگی . لعنت به زمان . که اونقدر آدمها رو تغییر میده که تو این بشی  من این . لعنــتـــــــ . 

نظرات  (۱)

  • علیرضا افخم نیا
  • ضمن قبولی طاعات و عبادات، دباره مشکلاتتون که میگید احاطتون کرده خیلی سخت نگیرید دنیا دو روزه ها! :)
    پاسخ:
    همینطوره .