قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۳۹ _ کسی چه میدونه ...

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۴ ق.ظ

شاید ، اگه زندگی ی جور دیگه پیش میرفت ، دلم میخواست ی دلبرِ طنازِ دامن پفی باشم . با موهای طلایی و موج دار . که ساعت‌های زیادی از روزش رو مقابل آینه سپری میکنه ، که ی چین دامنش کافیه تا هوش از سر یار ببره و اونو مطیع خواسته هاش کنه. که عطر و طعم هنرهای خونگی‌ش حیرت برانگیز باشه و خونه ش پر باشه از عطرگلهای طبیعی و تابلوهای نقاشی که خودش کشیده و دخترکوچولوهای صورتی داشته باشه که صبح به صبح پاپیون زده میشن و ذوق زندگی رو جاری میکنن تو زندگی .. سنتور میزدم و پر میکردم "تو " رو ، از هر اونچه که باید ...

آره .. اونوقت دیگه نمیشنیدم ازت که : لطافتت رو چیکار کردی ؟ و مجبور نمیشدم جواب بدم : بدون تو ، دیگه به کارم نمیومد ...

+

چه بی حد دلتنگ و بی قرارم ... چه بی حد از این روزهای پرمشغله اما تکراری و کسل کننده و بی روح خسته م ... چه بی‌تابانه میجویمت ...

آغوشت رو باز کن ... شاید دوباره ی پروانه صورتی شدم و نشستم روی شونه هات ...

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">