قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

شاید ، اگه زندگی ی جور دیگه پیش میرفت ، دلم میخواست ی دلبرِ طنازِ دامن پفی باشم . با موهای طلایی و موج دار . که ساعت‌های زیادی از روزش رو مقابل آینه سپری میکنه ، که ی چین دامنش کافیه تا هوش از سر یار ببره و اونو مطیع خواسته هاش کنه. که عطر و طعم هنرهای خونگی‌ش حیرت برانگیز باشه و خونه ش پر باشه از عطرگلهای طبیعی و تابلوهای نقاشی که خودش کشیده و دخترکوچولوهای صورتی داشته باشه که صبح به صبح پاپیون زده میشن و ذوق زندگی رو جاری میکنن تو زندگی .. سنتور میزدم و پر میکردم "تو " رو ، از هر اونچه که باید ...

آره .. اونوقت دیگه نمیشنیدم ازت که : لطافتت رو چیکار کردی ؟ و مجبور نمیشدم جواب بدم : بدون تو ، دیگه به کارم نمیومد ...

+

چه بی حد دلتنگ و بی قرارم ... چه بی حد از این روزهای پرمشغله اما تکراری و کسل کننده و بی روح خسته م ... چه بی‌تابانه میجویمت ...

آغوشت رو باز کن ... شاید دوباره ی پروانه صورتی شدم و نشستم روی شونه هات ...