قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

کاش امروز ، میتونستم در جواب به اولین جمله‌ت بعد از برداشتن گوشی تلغن ، بگم : دوست عزیز ، اگه اندک جایی رو توی زندگیم برات باز کردم ، فقط برای حل کردن دوسه تا معمای کوچیک تو ذهنم بود . ی لطفی در حق خودت بکن ، دچار هیچ توهمی نشو ! طبیعتا نتونستم این رو بگم.فقط تونستم سروته مکالمه رو بهم وصل کنم و خداحافظی کنم .

از من به شما نصیحت . گذشته ها رو همونطور که گذشتن ، بپذیرین . کنجکاوی نکنین ، دستش رو نگیرین بیاد تو حالِ حاضرتون ! گذشته ، گذشته ! فقط خوبی‌هاش رو حفظ کنین و رهاش کنین ! بگذرین ازش !

نظرات  (۳)

واقعا هم باید گذشت!!

چه قالب قشنگی!!
پاسخ:
ممنون
سلام :)

گاهی باید بعضی از خاطرات گذشته رو فراموش کرد ...
پاسخ:
سلام :)
آره واقعا ...
اوهوم ...
پاسخ:
:(