قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

روزها به مضخرف ترین و سخت ترین شکل ممکن میگذرن.هی کلاس ، هی جبرانی ، هی امتحان . کتابها و جزوه های قبلی هنوز وسطه اتاقه ، که باید بپیچی لابلای اون یکی . 

خسته م. عمیقا خسته م . پرم از دلتنگی و کلافگی . دلم خونه ی پدری رو میخاد . دلم آغوش پدرم رو میخاد . که از خواب عصرگاهی ، به شوقش بلند شم و برم روی کاناپه کنارش و خودم رو جمع کنم تو بغلش و دوباره چشمام رو ببندم . دستش رو دورم بگیره و موهام رو نوازش کنه و به مامانم بگه که ی چای هم برای من بریزه . بعدم هی تکرار کنه دخترم چایی ت سرد شد. و منم با همین سرسوزن محبتِ معمولی و روزمره ، پرشم و هیچی نخام از زندگی...که چای‌م رو بنوشم و حس خوش عطر و بو ترین چای دنیا حالا تو دستای منه و من آروم ترین دختر زمینم ... که صبح بشه و صدای صبحانه خوردن و حاضر شدن ، بشنوم و ژولیده و با صورت نشسته و موهای پریشون ، بپرم پایین و بگم بابایی نرو بوسم کن بوسم کن. و بعد دوباره برم زیر پتوی گم و نرم و قلبم آروم آروم بزنه و دلخوش باشم . میبینین ؟ گاهی چقدر نیازهای آدم سطحی میشه؟ میبینین داشته های شما به سادگی میتونه آرزوی بقیه باشه ؟

و روزگار حالا ؟ تی‌بگِ  باقی‌مونده از صبحی که تا شب بارها ، لیوان چای میده . صبح هایی که با آلارم مضخرف ساعت شروع میشه و لباسی که بی حوصله پوشیده میشه و تند تند دویدن که وای دکتر س. بعد ٨ در رو میبنده .

و نهایت داشته های من از خوشبختی خانواده خلاصه میشه تو مکالمات چند دقیقه ای . که توش باید از هوا بگم ، از درس ، از خونه ... که  وقتی ازم میپرسی چیزی کم و کسر نداری دخترم ؟ نتونم بگم کم دارم بابایی ، خودت رو کم دارم ، عطرت رو کم دارم ، دستات رو کم دارم...

ای لعنت ، ای لعنت ، ای لعنت 

که تو این حجم از فشار درس و مشغله های هندل کردن ی زندگی کامل ، هیچکس کنارت نباشه که حالت کنارت خوب باشه...که حالت رو خوب کنه ، بکشتت بیرون از دنیای پرمشغله و فکر و خیال . 

پادشاه روزهای دورِ دلم ؛ کاش انقدر عوض نمیشدی ، کاش انقدر عوض نمیشدم ...

نظرات  (۲)

جان ِ دلم .. عزیزکم ... 
بغل ِ محکم ... 
پاسخ:
پری :( :٭٭٭
عجیجم :(
پاسخ:
::*********