قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

امروز جمعه ست . ازون جمعه هایی که بیش از حد جمعه ان و تا وقتی که داریوش پلی نکنی و نشینی هق‌هق کنی دست از سرت برنمی‌دارن !

از بعد تعطیلات عید تا حالا ، هر شنبه امتحان میان‌ترم دادم و هنوز سه تا شنبه‌ی دیگه مثل شیر منتظرم ان . و من ؟ ی بچه آهوی خسته و له و دمق و دلتنگ .

فکرمیکنم پارسال همین موقع ها بود ، میخاستم یکی بود تکست میداد : دلبر من رو چه به درس و کتاب و کالج ؟ بیا در برم که مشوش ام بی تو ! لازمه توضیح بدم چرا احوال من تو اردی‌بهشت هرسال اینه ؟ لازمه توضیح بدم شهر دانشجویی تو این ماه از هروقتی خوشگل‌‌تره؟ 

+

مسیجهای ع. رو پایانی نیست.هربار به یک شیوه . چند وقت قبل یکی از دوستای دخترش که متاهل بود  رو واسطه کرده بود که بامن حرف بزنه . دختره میگفت ببین عزیزم ع. خیلی پسر خوبیه.پاکه ، صادقه ، موقعیت خوبی داره ، انقدرم که دوستت داره.باور کن اینا همه باهم رو پیدا نمیکنیاااا !!!! منم زدم دختره رو پکوندم ! نتیجه اخلاقی : تو مسائلی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنین -__-

+

اخیرا تو خانوادمون از اقوام درجه ۲و۳ اما به لحاظ  رفت و آمد نزدیک ، چندنفر فوت کردن.این مسئله به همراه بیماری پدربزرگم باعث شد ی شوک شدید به مامان ایرانم وارد شه و راهی بیمارستان بشن . تشخیص گرفتگی عروق دادن براش و این هفته میاد برای آنژیو . بگم چقدر قلبم پاره ست ؟ بگم چقدر تف و لعنت میفرستم به دنیا و هرلحظه بارش مشکلاتش ؟

+

مدتیه دارم لایف استایل سالم رو تمرین میکنم . مصرف سبزیجات و میوه بیشتر ، حداقل روغن ، سالاد و لبنیات بیشتر  ، کاهش کافئین و شکلا و شیرینی ، افزایش تنوع غذایی ، ورزش . هنوز تو ابتدای مسیرم . ولی هیجان انگیز و لذت بخشه . شادابی و طراوتم بیشتر شده . پوستم بهتر شده و همینطور تثبیت وزن . بهش فکر کنین ! 

بهم زنگ میزنه . منم استقبال میکنم از مکالمه باهاش . برام تعریف میکنه دوستش و نامزدش ، ی دعوای سنگین کردن و کار به زد وخورد و توهین رسیده . دعوا بابت چی ؟ فراموش کردن ماهگرد ! وسط حرفاش ی دفعه سکوت میکنه . میپرسم چی شد ؟ میگه دارم فکر میکنم چرا ما حتی ی بار با هم دعوا نکردیم ؟ دلم میخاست بگم چون انقدر دوسم داشتی ، انقدر دوست داشتم ، که وقتی چشممون به هم میفتاد ، گوشمون صدای هم رو میشنید ، همه چیز فراموش میشد ... اما جواب میدم : مطمئنی دعوا نمیکردیم ؟ چه بی‌مزه و مسخره بودیم :)))