قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۳۳ - خلوت من و بیانم !

جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۰۰ ب.ظ

امروز جمعه ست . ازون جمعه هایی که بیش از حد جمعه ان و تا وقتی که داریوش پلی نکنی و نشینی هق‌هق کنی دست از سرت برنمی‌دارن !

از بعد تعطیلات عید تا حالا ، هر شنبه امتحان میان‌ترم دادم و هنوز سه تا شنبه‌ی دیگه مثل شیر منتظرم ان . و من ؟ ی بچه آهوی خسته و له و دمق و دلتنگ .

فکرمیکنم پارسال همین موقع ها بود ، میخاستم یکی بود تکست میداد : دلبر من رو چه به درس و کتاب و کالج ؟ بیا در برم که مشوش ام بی تو ! لازمه توضیح بدم چرا احوال من تو اردی‌بهشت هرسال اینه ؟ لازمه توضیح بدم شهر دانشجویی تو این ماه از هروقتی خوشگل‌‌تره؟ 

+

مسیجهای ع. رو پایانی نیست.هربار به یک شیوه . چند وقت قبل یکی از دوستای دخترش که متاهل بود  رو واسطه کرده بود که بامن حرف بزنه . دختره میگفت ببین عزیزم ع. خیلی پسر خوبیه.پاکه ، صادقه ، موقعیت خوبی داره ، انقدرم که دوستت داره.باور کن اینا همه باهم رو پیدا نمیکنیاااا !!!! منم زدم دختره رو پکوندم ! نتیجه اخلاقی : تو مسائلی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنین -__-

+

اخیرا تو خانوادمون از اقوام درجه ۲و۳ اما به لحاظ  رفت و آمد نزدیک ، چندنفر فوت کردن.این مسئله به همراه بیماری پدربزرگم باعث شد ی شوک شدید به مامان ایرانم وارد شه و راهی بیمارستان بشن . تشخیص گرفتگی عروق دادن براش و این هفته میاد برای آنژیو . بگم چقدر قلبم پاره ست ؟ بگم چقدر تف و لعنت میفرستم به دنیا و هرلحظه بارش مشکلاتش ؟

+

مدتیه دارم لایف استایل سالم رو تمرین میکنم . مصرف سبزیجات و میوه بیشتر ، حداقل روغن ، سالاد و لبنیات بیشتر  ، کاهش کافئین و شکلا و شیرینی ، افزایش تنوع غذایی ، ورزش . هنوز تو ابتدای مسیرم . ولی هیجان انگیز و لذت بخشه . شادابی و طراوتم بیشتر شده . پوستم بهتر شده و همینطور تثبیت وزن . بهش فکر کنین ! 

بهم زنگ میزنه . منم استقبال میکنم از مکالمه باهاش . برام تعریف میکنه دوستش و نامزدش ، ی دعوای سنگین کردن و کار به زد وخورد و توهین رسیده . دعوا بابت چی ؟ فراموش کردن ماهگرد ! وسط حرفاش ی دفعه سکوت میکنه . میپرسم چی شد ؟ میگه دارم فکر میکنم چرا ما حتی ی بار با هم دعوا نکردیم ؟ دلم میخاست بگم چون انقدر دوسم داشتی ، انقدر دوست داشتم ، که وقتی چشممون به هم میفتاد ، گوشمون صدای هم رو میشنید ، همه چیز فراموش میشد ... اما جواب میدم : مطمئنی دعوا نمیکردیم ؟ چه بی‌مزه و مسخره بودیم :)))


  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">