قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

همونقدر که ۹۶ با تمام تلخی‌هاش  سریع گذشت ، ۹۷ هم چه بسا سریعتر داره میگذره . کی باورش میشه امروز ‎‎‎٨ فروردین باشه ؟ و وای که چقدر دوست ندارم این سرعت گذر ایام رو ...

+

سال نو رو کنار دریا بودیم و با موسیقی و رقص استارت زدیم . باشه که تا پایان سال کنار هم و خوشحال باشیم . تعطیلات هم امروز بطور غیر رسمی تموم شد و برگشتیم منزل پدری و پشت میز و مطالعه و امتحان فیزیو برای اولین روز دانشگاهی سال جدید !! 

+

مهدا تو اتاقش سرگرم اینستاگرام گردی و هیراد گوش دادنه . مامان و بابا هم مقابل تلویزیون کلاه قرمزی میبینن و صدای خنده هاشون خونه رو برداشته . نفس حضورشون کافیه حقیقتا برام و چقدر از حالا دلتنگ ام ...

+

س اومد . نگم از ذوق‌زدگی‌م  و ذوق‌زدگی‌ش . نگم که چقـــدر میل به در آغوش گرفتنش داشتم و داشت و حیف که خانواده نشسته بود :)) همین شد که مامانم رو بغل کرد به جای من :)) ظلمه هاااا . ی لحظه هایی ، احساس آدم فقط با لمس طرف مقابل آروم میشه . با اینکه دستات رو دورش حلقه کنی و مطمئن بشی که هست ، که وجود داره ، که واقعیه ، و لعنت به تمام قوانینی که نمیذاره بعد دوسال ، نفس بکشمت ...

+

سُه در شرف عروس شدنه . داره آروم آروم خرید میکنه برای جهیزیه ش . لیست غذا درست کرده و دونه دونه یادشون میگیره . هنرهای دستی یاد میگیره . بدنسازی میره تا هیکلش رو میزون کنه و دکتر پوست و و و .

وقتی به زندگیش نگاه میکنم ، از اکت‌هاش تو رابطه ش میگه ، از میم‌ش میگه و تلاشهاش برای پس انداز ، از خودش و انگیزش برای بیشتر کردن مهارتهای خونه داری ش و دلبری و غیره ، از ذوقش ، از انرژی بالای رگهاش ، حسادت که نه ، به آرامشش و فراغ بالش غبطه میخورم ... چی بود این رشته آخه ... هوووووف ..

نظرات  (۱)

بابا چه ظلمیه دیگه بعد عید امتحان داری
انگار دادن پیک نوروزی حل کنی وسط عید
پاسخ:
باور کن استرس و مشغله ی پیک کمتر بود :((