قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۳۰ _ لاک‌پشت هم نشدیم

دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ب.ظ

از عکس بروفایلش متوجه میشم امروز تولد خواهرشه . نسبت به سه سال پیش خیلی تغییر کرده . اما حس من ؟ هنوز همون تنفر گذشته‌ها ! زندگی ی بازیه . همزمان که داری حقه میریزی برای حذف رقیبت ، ی نفر کمین کرده برای سرنگونی خودت . دروغ چرا ؟ مشتاق دیدن شکست‌ت ام . درست همون شکل که من رو نابود کردی !

+

روزهام بی‌رمق میگذرن . لابلای دغدغه های همیشگیم گم شدم . روزهای زیادی یه که بدون اندکی رنگ و طراوت ،  میرم کلاس و باقی ! می‌ایستم مقابل آینه ، موهام رو با کش محکم میبندم ، ی  ضدآفتاب و ریمل  میزنم و تمام . مانتو هم فقط مشکی . انگار اینجوری آروم ترم .

این‌روزها عجیب به لاک‌پشتها حسادت میکنم . تا میبینن حال و حوصله ندارن ، قایم میشن تو حریم لاک و خلوت خودشون...

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۳)

یادمه گذشته رو
پاسخ:
چه حس خوبیه بودن شماها از اون موقع ها تا الان...
بله دیگه، ضد آفتاب و ریمل می‌زنی فقط، چون باقی چیزها رو نچرال داری گلم :دی

پاسخ:
آفرین آفرین نکته ش همین بود :))
یه چیزی پیدا کن بچسب بهش
مثل یاد گرفتن یه هنر یا وزن کم کردن یا نمیدونم دیگه :(
اینجوری از این خمودی در بیای
پاسخ:
چند روز قبل رفتم تعیین سطح زبان دادم . احتمالا از فروردین میرم کلاس . امیدوارم پاسخ بده ..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">