قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

از عکس بروفایلش متوجه میشم امروز تولد خواهرشه . نسبت به سه سال پیش خیلی تغییر کرده . اما حس من ؟ هنوز همون تنفر گذشته‌ها ! زندگی ی بازیه . همزمان که داری حقه میریزی برای حذف رقیبت ، ی نفر کمین کرده برای سرنگونی خودت . دروغ چرا ؟ مشتاق دیدن شکست‌ت ام . درست همون شکل که من رو نابود کردی !

+

روزهام بی‌رمق میگذرن . لابلای دغدغه های همیشگیم گم شدم . روزهای زیادی یه که بدون اندکی رنگ و طراوت ،  میرم کلاس و باقی ! می‌ایستم مقابل آینه ، موهام رو با کش محکم میبندم ، ی  ضدآفتاب و ریمل  میزنم و تمام . مانتو هم فقط مشکی . انگار اینجوری آروم ترم .

این‌روزها عجیب به لاک‌پشتها حسادت میکنم . تا میبینن حال و حوصله ندارن ، قایم میشن تو حریم لاک و خلوت خودشون...

نظرات  (۳)

یادمه گذشته رو
پاسخ:
چه حس خوبیه بودن شماها از اون موقع ها تا الان...
بله دیگه، ضد آفتاب و ریمل می‌زنی فقط، چون باقی چیزها رو نچرال داری گلم :دی

پاسخ:
آفرین آفرین نکته ش همین بود :))
یه چیزی پیدا کن بچسب بهش
مثل یاد گرفتن یه هنر یا وزن کم کردن یا نمیدونم دیگه :(
اینجوری از این خمودی در بیای
پاسخ:
چند روز قبل رفتم تعیین سطح زبان دادم . احتمالا از فروردین میرم کلاس . امیدوارم پاسخ بده ..