قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۳_ بسازیم .. با روزگار..با آدمها..

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۶ ب.ظ

این پنج ماه زندگی تو گرگان و کنار دو دختر تحت عنوان "همخونه ای" بایدها و نبایدهای جدیدی رو بهم یاد داده . بعلاوه گاهاً اخلاقیاتی رو هم در من تغییر داده. مثل اینکه بپذیرم آدمها با شیوه ها و اصول تربیتی و رفتاری متفاوتی بزرگ میشن و به دنبال اون جهان بینی های متفاوتی دارن.پس نباید انتظار یکسان بودن نگرش و واکنش ها رو داشته باشم.اینجا به این باور رسیدم که ممکنه دونفر به یک چیز نگاه کنن اما دو چیز متفاوت رو ببینن.

کنار همه اینها ، این زندگی برای من تمرین صبر و بردباری و سکوت ئه.اینکه یاد بگیرم هیجاناتم رو ، شادی ها و غم هام رو ، خشم و حرارتم رو کنترل کنم.یاد بگیرم حد و مرز رفتار و رابطه رو حفظ کنم.

میدونین ، خب اینها ساده نیست.اصلا و ابدا . زمان میبره تا آداپته بشیم و یقینا این باورها در رفتار و منش و تفکرمون متجلی بشه. و این سپری شدن زمان و گذر از دخترک نازپرورده به دختری عاقل و بالغ و پخته ، دردناک و خسته کننده ست.

+

امروز با دکتر ب کلاس داشتیم.آخ که من شیفته ی این مرد ۵۴ ساله ی سفیدموی سیاه رو هستم..تمام دوساعت های کلاس این مرد برای من لذت و شادابی و هیجان و یادگیری یه.شاید یکی از خوشبختی های زندگی م تجربه ی کلاس های ایشون حداقل برای ۴ ترم هست . ای کاش روان هم با خودش ارائه میشد ..

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">