قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

این پنج ماه زندگی تو شهر دانشجویی و کنار دو دختر تحت عنوان "همخونه ای" بایدها و نبایدهای جدیدی رو بهم یاد داده . بعلاوه گاهاً اخلاقیاتی رو هم در من تغییر داده. مثل اینکه بپذیرم آدمها با شیوه ها و اصول تربیتی و رفتاری متفاوتی بزرگ میشن و به دنبال اون جهان بینی های متفاوتی دارن.پس نباید انتظار یکسان بودن نگرش و واکنش ها رو داشته باشم.اینجا به این باور رسیدم که ممکنه دونفر به یک چیز نگاه کنن اما دو چیز متفاوت رو ببینن.

کنار همه اینها ، این زندگی برای من تمرین صبر و بردباری و سکوت ئه.اینکه یاد بگیرم هیجاناتم رو ، شادی ها و غم هام رو ، خشم و حرارتم رو کنترل کنم.یاد بگیرم حد و مرز رفتار و رابطه رو حفظ کنم.

میدونین ، خب اینها ساده نیست.اصلا و ابدا . زمان میبره تا آداپته بشیم و یقینا این باورها در رفتار و منش و تفکرمون متجلی بشه. و این سپری شدن زمان و گذر از دخترک نازپرورده به دختری عاقل و بالغ و پخته ، دردناک و خسته کننده ست.

+

امروز با دکتر ب کلاس داشتیم.آخ که من شیفته ی این مرد ۵۴ ساله ی سفیدموی سیاه رو هستم..تمام دوساعت های کلاس این مرد برای من لذت و شادابی و هیجان و یادگیری یه.شاید یکی از خوشبختی های زندگی م تجربه ی کلاس های ایشون حداقل برای ۴ ترم هست . ای کاش روان هم با خودش ارائه میشد ..