قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۲۹ _ درجستجوی آرامش

دوشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۲۷ ب.ظ

گایتون جلوم بازه و همه‌جا هستم الا لابلای گیرنده های عصبی . تمرکز ندارم و ذهنم بهم ریخته ست . ۱۵ ام س. میاد ایران و خیلی هیجان دارم برای دیدنش . یک‌سال و نیمه ندیدمش و اندازه تمام  روزهای بودنش ، دلتنگشم . دلم میخواد برم خرید . بلوزهای رنگی و ی جین جدید بخرم . ی مانتوی آبی کاربنی دیدم خیلی به دلم نشست ، اونم بخرم . ولی خب ، هرروز تا شیش و هفت غروب کلاسم ، وقتی میرسم خونه دیگه رمقی نمونده برام که برم پروسه‌ی نفس‌گیر خرید رو طی کنم ! بماند که دوهفته دیگه امتحان دارم و مغزم همچنان تو استراحت بین‌ترمه !

+

دلم ی گرمای عمیق  و صادقانه و مطمئن میخواد . بلکه از سرما ی این روزهام کم شه ...

+

ی روز فکر میکردم اگه رشته ای ک میخام بیارم ، خوشبختم. روز دیگه فکر کردم اگه آزادی ها و استقلالم زیاد شه، بهترم . روز دیگه گفتم اگه بفهمم او خطانبوده و برگرده سمتم آروم میشم . ی روز هم فکر کردم معدلم که برسه به حد دلخواهم دیگه همه چی خوبه ! 

اما حالا ، که کم و بیش همه اینا رسیده ، من بی‌قرارتر از هر روزی ام  . چرا ؟

  • ۹۶/۱۲/۰۷
  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۲)

خوب نمیشیم ملیکا ...
پاسخ:
آره .. دیگه هیچ‌وقت ...
همیشه یه چیزی پیش رومون هست که فکر میکنیم اگه بهش برسیم دیگه همه چی خوب میشه ولی در اصل نکته در اینه با همون چیزی که در حال حاضر واریم باید حال کنیم
پاسخ:
اوهوم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">