قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۲٨ _ کس را خبر نشد از حال دل ما ..

جمعه, ۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ب.ظ

تکست میده که رضا ، رزومه‌ش رو دیده و ازش سن‌ش رو پرسیده . تعجب کرده که چطور تو این سن کم این همه ریسرچ و مقاله و فعالیت تو محیط فنی رو داشته . اونم از خودش گفته و صبح تا شب نخوابیدن ها و دویدن هاش . چقدر دلم میخواست گوشی تلفن رو بردارم و به رضا بگم : تو بودی عاشق‌ش نمیشدی ؟ چقدر دلم میخاست به خودش بگم : دِ دیگه نگو لعنتی ! نگــــو ... ولی خب نمی‌شد ، نمیشد و نباید و نمیخواستم که واکنشم این باشه . نتیجه اینکه فقط گفتم خوبه ، خداروشکر ! همنقدر بی ربط و بی سروته !

+

گاهی آدمی وارد زندگی مون میشه ، که همونیه که بـــــــایـــــد . همونیه که میخوایم . "او" برای من همین بود. همونی که با وجود تمام تفاوت ها و معایب ، من دنبالش بودم. همونی که میتونستم کنارش بی‌پروا ترین و شادترین و آروم ترین باشم . همونی که کنارش با غرور سرم رو بالا بگیرم . همونی که لمس دستش تا عمق میوکاردم رو گرم کنه . خب نشد . نشد ... این نشدنه ، اونقـــدر من رو عوض کرد که حالا به تمام دنیا بی میل ام . هیچی دوباره دلم رو گرم نمیکنه .حتی برگشت دوباره خودش !

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۱)

اوهوم،سخته...
پاسخ:
هــــوف ..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">