قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۲۷ _ یک بعدازظهر آرام

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۰۹ ب.ظ

ت پشت به بخاری روی زمین مقابل لپتاپش نشسته و موزیک های جدیدش رو پلی میکنه . من ، روی مبل هال دراز کشیدم و هاچ‌زنبورعسل نگاه میکنم و قوربون صدقه ی لپ‌های‌ کوپولی‌ش میرم . سرصدای نوه‌های حاج‌خانوم میاد و تعجبم این پیرزن چجوری این حم از صدا و شیطت این سه تا پسربچه رو تحمل میکنه ؟ به شامی که شب باید درست کنم فکر میکنم و اینکه آشپزی مداوم که بشه بینهایت مضخرفه و دیگه ی سرگرمیِ حال‌خوب‌کن نیست !

+

بهم زنگ زد ، از مکالمه‌ش با رضآ گفت.از نظر بینهایت مثبتش برای اوضاع‌ت و امیدواری هایی که داده بود و راهنمایی هاش . حال‌ش بینهایت خوب بود و میگفت انگار رنگ و هدف به زندگی‌ش برگشته . از خستگی‌ و تنفرش از میهن گفت  و و و 

من به خودم فکر کردم ، به مردن حس‌هام از وطن‌پرستی گرفته تا حس‌هام به تو ، به باقی ، خیلی چیزها درونم مردن .. کی و کجا رو نمیدونم ..

+

حال و هوای عید پیچیده تو شهر و مردم تو تکاپوی خرید و خونه تکونی و خوشگلیزاسیون ان . اما تو دل من .. ی دختربچه ای که غمزده و بیخواب از گم شدن عروسک ش تو هفته پیش وسط پارک ئه ! 

  • ۹۶/۱۲/۰۲
  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۲)

"ی دختربچه ای که غمزده و بیخواب از گم شدن عروسک ش تو هفته پیش وسط پارک ئه ! "

دقیقا مثلِ من...
پاسخ:
خیلی مودِ بی‌پناهانه ایه ! انگاری هیچ کس آدم رو نمیفهمه ! ته تهش میگن خب دوباره میخریم همون عروسکو ! ولی نمیفهمن تو همون عروسک رو میحای ! همونه همون ! با موهای گره خورده و لباس چروک و دست کنده شده ش :(
دقیقا... :'(
پاسخ:
:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">