قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

امتحاناتم بالاخره به نیمه رسیدن و شمارش معکوس پایان این ترم هم شروع میشه . اون تعدادی که گذشتن حقیقتا سخت و نفس‌گیر بودن و همین‌ که هنوز زنده‌م جای شکر زیادی داره :)) 

+

تو ، وقتی وارد زندگیم شدی که من خیلی تکیده و بی‌پناه و درمونده بودم . خطا کردم و به تو مجال پررنگ شدن دادم . من فقط میخواستم از خودم ، از گذشته، از دردها و اتفاقاتش فرار کنم ، همین و بس ! 

حالا هم هر اسمی میخوای ، میتونی روی من بزاری . بگی مغرور شدم ، بگی بی معرفتم ، نامردم ، نمیدونم ! 

فقط میدونم میخوام رها باشم . خسته‌م از هر وابستگی و تعلقی . خسته‌م از توهمات تو . خسته‌م از احساسات بی پایان و مسخره‌ت . دیگه نمیتونم مقابلشون بخندم و ردشم . 

نباش ! نباش عزیزمن! نباش لطفا !

نظرات  (۳)

  • __ پریچک __
  • خانوم دکتر ِ زیبای عزیزم ...
    افتخار دادی اومدی کلبم عزیزمم .. من نمیدونستم اینجا هستی 
    خوشحال شدم :****
    پاسخ:
    عزیز دل مهربون و دوست داشتی من :٭٭٭٭٭٭٭
    ادمهایی که میان تو زندگیمون
    شاید حتی فوق العاده خوب و مخربون باشن ولی اونی که باید نیستن:/
    پاسخ:
    اوهوم :(
    واقعاااا خوشا آسودگی ورهایی...
    :)
    پاسخ:
    آره واقعا..