قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

باز که غبار برداشت اینجا رو که :))

بخشی‌ش مربوط میشه به تنبلی خودم تو باز کردن پنل و تمرکز و نوشتن بخشی‌ش هم مشغله های زیادم هست.کی قراره بدوبدو های من تموم شه و یکم آروم بگیرم نمیدونم...نتیجه اینکه دفترم شده محرم حس‌ها و درونیاتم و تمام سهمم از بیان ، خوندن ئه و خوندن !

+

شنبه آخرین میان‌ترم رو میدم و چهارشنبه دوان‌دوان به سوی خونه‌ی‌پدری ! یک ماهه درگیر امتحان ام و حقیقتا بریدم دیگه.این ترم ظاهر سبکی داشت ولی باطن‌ش غولی‌ ست بی شاخ ودم ! بگذره زودتر که پیر شدم دیگه :))

+

هوا مثل همیشه ابری یه . ی باد خنک می‌وزه و دلم میخواد درتراس رو باز کنم که و نفس بکشم این حجم از زیبایی رو . حیف که خاطرات سوسک و ملخ و پروانه هایی که از این در ناخونده اومدن مهمونی ، دست  و بالم رو بسته . 

+

مدتی یه دارم سعی میکنم با خودم و احساساتم شفاف‌تر و صادق‌تر باشم.لزوما سعی نکنم اونی باشم که باید ! اونی باشم که هستم. چرا انقدر خودم و حسهام رو پنهان کنم که نکنه فلانی خوشش نیاد و ناراحت شه و اونجوری فکر کنن . اطرافیان باید من رو چیزی که هستم قبول کنن . خود واقعی‌م رو با تمام نواقص بخوان . طبیعتا چالش سختی یه . ولی حداقل حس‌های اضافی حمل نمیکنم ...

نظرات  (۱)

امروز شنبه س ، رهاییت مبارک، هرچند موقت:دی
برو انرژی جمع کن واسه زمستون:)
دلم برات تنگ شده بود
پاسخ:
واااایــــی مرســـی :))))
دل منم دل منم ^___^