قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۲۴ _ روزمرگیِ پانداوارانه !

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۱ ب.ظ

مثل همیشه ، لپتاپ به بغل ، گوشه ی کاناپه کز کزدم و پنل جلوم بازه و نمیدونم چی میخوام بگم ... مهدا شادترین پلی لیست دنیا زو داره و صبح که از خواب بیدار میشه ، میزاره و شب با هندزفری تو گوشش و خواب بهش خاتمه میده . هرازگاهی با مامانم یکم باهاش میرقصن و در کل خوشحالِ کوچولویِ خونه مائه .


+


دیشب انتخاب واحد بود . برنامه این ترمم سبک تره و 4 روز در هفته تا غروب کلاس دارم . برای کارم خیلی خوب میشه و دویدن های ترم قبلم رو کم میکنه . 

داستان گرگان اومدن مامان اینا هنوز مشخص نیست و بینهایت نگرانم که چی میشه و پی کار باید کنیم و تکلیف ت چی میشه و ی عالمه دغدغه ی دیگه ..


+


روز پزشک رو بهم تبریک گفتی ، اما تولدم که چند روز بعد بود رو ، نه ! چه برداشتی باید داشته باشم ؟ 

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">