قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۲۳ _ شب های تاریکم را پایان نمیشوی ؟

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ب.ظ

همیشه ، تو این سالها ، افتخار کردم به داشتن دوستهایی که شاید به تعداد انگشتهای دست باشن ، اما واقعی ان.خوب بلدن هجاهای دوستی رو ادا کنن..افتخار کردم به خانوادم..به دوست داشتن شون..به محیت واقعی که جریان داره لابلای روابط مون .. 

این روزها درگیر تضاد بزرگی ام .. محبت از سمت آدمهایی که فکر میکردم باهام دشمنی دارن و بی معرفتی  از اونهایی که بهشون دل بسته بودم..

اندازه ی تموم دنیا ، دلگیر و غمزده م..

امروز به وضوح عصبی و کلافه رانندگی میکردم .. چند تا تصادف قطعی رو از سر گذروندم..پدرم به شوخی گفت : دلت به حال خودت نمیسوزه ، به حال جوونی من بسوزه ! مامانت بی من چه کنه ؟ و من ، حتی متوجه شوخیش نشدم که بخندم ! و با صدای بلنده ، مراقب نیسان باش به خودم اومدم ! آخرشم ی جا پیاده شد که بیشتر از این خودش رو تو خطر نندازه ! منم رفتم خارج شهر و با سرعت دلخواهم روندم و اشک ریختم..بابت تمااااام حس هایی که غلط بودن و من رو به بن بست رسوندن..

خسته م..از این همه بی معرفتی و از این همه ...

خوبه که همین مه هست..که اگه نبود ... 

خستم..خستم..


  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۲)

طلوع سپیده رو برات میخوام ... خیلی زود
پاسخ:
مرسـی یاس..
از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بودی ...
پاسخ:
و کاش ، طوفان ها ازمون آدمهای بهتری بسازه ..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">