قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

خلوت خودخواسته ای دنیام رو برداشته .. در عین اینکه میخوام دور از همه آدمها و بی خبر از تمام اتفاقات باشم ، میل بینهایتی دارم به داشتن کسی که تنهاییم رو بهم بزنه و بشینه مقابلم و قهوه ی بدون شیر و شکر بخوریم باهم و از چشمام دلم رو بخونه و از چشماش آرامش و اطمینان بگیرم .. از این تضاد ، از این میل بینهایت ، همین روزاست که بمیرم !


+


همه ی یادگاری هات رو از بین بردم ، بجز خودم رو ..


+


از دست من میری

از دست تو میرم

تو زنده میمونی ، منم که میمیرم

تو رفتی از پیشم ، دنیامو غم برداشت

برداشت ما از عشق باهم تفاوت داشت

استاد ابی :)

نظرات  (۱)

چقدر میفهمم این نوشته ها رو
چقدر...
پاسخ:
چقدر خوب که میفهمیم ...