قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

تو روزهای امتحانات ، منم مثل بقیه بی صبرانه منتظر تابستون بودم.هزار و یک برنامه چیده بودم براش..دوازده روی میشه که خونه ام ، دریغ از یک قدم مثبت ! البته نه ! از اول هفته دارم کلاس آیروبیک میرم ! 5 نفریم و همه خانوم های متاهل و دچار کمردرد ! برای همین فرصت خوبیه برام تا توی سکوت و خلوت و غریبگی ، غرق شم تو حرکات مربی و دنیای آدم های شاد و مست و ملنگ رو تجربه کنم . البته که روحم برای نپذیرفتنش خیلی مقاومت میکنه ، اما بالاخره پیروز میشم :)) یعنی ، امیدوارم که پیروز شم :))


+


مرتب کردن آخرشبانه ی خونه ، خاموش کردن برق ها و چک کردن نهایی با منه . در کنار اینکه دیدن آرامش و خواب عزیزترینهام برام لذت بخشه ، اما این حجم از تنهایی که توی بغلم سر میده ، عمیقا رنج آوره .. مجبورم میکنه لپتاپ و کتاب و گوشیم رو بزنم زیر بغلم و بیام پایین تو اتاق مهمان ، موزیک بزارم و اونقدر وبگردی کنم بلکه فکر و خیال نفسم رو نبره ..