قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۲۱ _ متاسفانه اسم این روزها ، جوونی یه ..

دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ

تو روزهای امتحانات ، منم مثل بقیه بی صبرانه منتظر تابستون بودم.هزار و یک برنامه چیده بودم براش..دوازده روی میشه که خونه ام ، دریغ از یک قدم مثبت ! البته نه ! از اول هفته دارم کلاس آیروبیک میرم ! 5 نفریم و همه خانوم های متاهل و دچار کمردرد ! برای همین فرصت خوبیه برام تا توی سکوت و خلوت و غریبگی ، غرق شم تو حرکات مربی و دنیای آدم های شاد و مست و ملنگ رو تجربه کنم . البته که روحم برای نپذیرفتنش خیلی مقاومت میکنه ، اما بالاخره پیروز میشم :)) یعنی ، امیدوارم که پیروز شم :))


+


مرتب کردن آخرشبانه ی خونه ، خاموش کردن برق ها و چک کردن نهایی با منه . در کنار اینکه دیدن آرامش و خواب عزیزترینهام برام لذت بخشه ، اما این حجم از تنهایی که توی بغلم سر میده ، عمیقا رنج آوره .. مجبورم میکنه لپتاپ و کتاب و گوشیم رو بزنم زیر بغلم و بیام پایین تو اتاق مهمان ، موزیک بزارم و اونقدر وبگردی کنم بلکه فکر و خیال نفسم رو نبره ..



  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">