قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

گوشیم روزهای آخر عمرش رو میگذرونه .. یکدفعه خاموش ویشه و موقع روشن شدن ی پیغام های ترسناکی مبنی بر نیاز به دانلود ی سری نرم افزار روش میاد :/ یعنی خانواده رو برای ی اتفاق آماده کنم ؟ :/

   +

کاش میشد جزیره احساسات و عشق رو از وجودم بردارم..خاموشش کنم..احساس و عشقی که ازش حرف میزنم لزوما عشق به ی پارتنر نیست. عشق به هر موجودی ، احساس نسبت به هرچیزی..کاش میتونستم تو هر اتفاقی ، تو هر بحرانی ، منطقی فکر کنم و بدون بروز احساسات عمل کنم..اما چیکار کنم که تارهای وجودم با احساس تنیده شده..و تمام تلاشهای برای سخت بودن ، همیشه بی جوابه..

  +

دارم به روابط دوستانه ای م فکر میکنم که تو چندماه اخیر خراب شد.. شقایق ، شایان ، محسن ، مجتبی ، علی .. چیزی که واضحه اینه که مشکل بزرگی تو رفتار من بوده .. شاید بخشی ش مربوط به این بوده که من بلد نیستم به جا نسبت به موضوعی که ناراحتم میکنه واکنشی داشته باشم..خودم رو میزنم به ندیدن و فراموش کردن موقعیت..اما واقعیت اینه فراموش نمیکنم و صرفا ی حس بد سیو میکنم.حسهای بد جمع میشن و جمع میشن و یکدفعه شبیه بمب ساعتی منفجر میشم ! و بعد ؟ رابطه تموم میشه ! شاید اگه تو هر موقعیتی حس واقعیم رو نشون بدم به آدمها ، روابط پایدارتری رو داشته باشم ..

البته اینم هست که آدمهایی رو دارم دوروبرم که این بحران رو تو رابطه باهاشون نداشتم و روابط پایدار و بینهایت قوی داریم..شاید تعدادشون به انگشت های یک دست هم نرسه ، اما خود خود رفیق ان تو زندگیم..

نمیدونم..احساس تنهایی میکنم..حس میکنم خودم رو خوب نمیشناسم..

   +

دلتنگی..مضخرف لعنتی یه نیمه شبانه !