قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۲۰ _ شب برده دار عشقه ..

جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ب.ظ

گوشیم روزهای آخر عمرش رو میگذرونه .. یکدفعه خاموش ویشه و موقع روشن شدن ی پیغام های ترسناکی مبنی بر نیاز به دانلود ی سری نرم افزار روش میاد :/ یعنی خانواده رو برای ی اتفاق آماده کنم ؟ :/

   +

کاش میشد جزیره احساسات و عشق رو از وجودم بردارم..خاموشش کنم..احساس و عشقی که ازش حرف میزنم لزوما عشق به ی پارتنر نیست. عشق به هر موجودی ، احساس نسبت به هرچیزی..کاش میتونستم تو هر اتفاقی ، تو هر بحرانی ، منطقی فکر کنم و بدون بروز احساسات عمل کنم..اما چیکار کنم که تارهای وجودم با احساس تنیده شده..و تمام تلاشهای برای سخت بودن ، همیشه بی جوابه..

  +

دارم به روابط دوستانه ای م فکر میکنم که تو چندماه اخیر خراب شد.. شقایق ، شایان ، محسن ، مجتبی ، علی .. چیزی که واضحه اینه که مشکل بزرگی تو رفتار من بوده .. شاید بخشی ش مربوط به این بوده که من بلد نیستم به جا نسبت به موضوعی که ناراحتم میکنه واکنشی داشته باشم..خودم رو میزنم به ندیدن و فراموش کردن موقعیت..اما واقعیت اینه فراموش نمیکنم و صرفا ی حس بد سیو میکنم.حسهای بد جمع میشن و جمع میشن و یکدفعه شبیه بمب ساعتی منفجر میشم ! و بعد ؟ رابطه تموم میشه ! شاید اگه تو هر موقعیتی حس واقعیم رو نشون بدم به آدمها ، روابط پایدارتری رو داشته باشم ..

البته اینم هست که آدمهایی رو دارم دوروبرم که این بحران رو تو رابطه باهاشون نداشتم و روابط پایدار و بینهایت قوی داریم..شاید تعدادشون به انگشت های یک دست هم نرسه ، اما خود خود رفیق ان تو زندگیم..

نمیدونم..احساس تنهایی میکنم..حس میکنم خودم رو خوب نمیشناسم..

   +

دلتنگی..مضخرف لعنتی یه نیمه شبانه !

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">