قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۲_ آخرین شب آرامش

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۴۱ ب.ظ

امشب ، آخرین شب خونه ی پدری یه.فردا صبح باید اینجارو به قصد شهر دانشجویی م ترک کنم.دوباره قصه ی تکراری تمام این سالها..دوری و دلتنگی و تنهایی..

تو خونه همه دَمَق و گرفته ان.واکنش دفاعی مامانم و خواهرم برای لو نرفتن احوالاتشون در این شرایط رقصیدنه ‌‌! و من .. کز کردم تو بغل پدرم و سعی میکنم با تمام توان ریه هام عطر حضور خانواده رو نفس بکشم ...

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">