قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

امشب ، آخرین شب خونه ی پدری یه.فردا صبح باید اینجارو به قصد شهر دانشجویی م ترک کنم.دوباره قصه ی تکراری تمام این سالها..دوری و دلتنگی و تنهایی..

تو خونه همه دَمَق و گرفته ان.واکنش دفاعی مامانم و خواهرم برای لو نرفتن احوالاتشون در این شرایط رقصیدنه ‌‌! و من .. کز کردم تو بغل پدرم و سعی میکنم با تمام توان ریه هام عطر حضور خانواده رو نفس بکشم ...