قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۱۹ _ من بی تو اینگونه ام ..

جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۹ ب.ظ

رو کاناپه تو هال بالا نشستم ..لپتاپم رو پامه و عطر برش کیک کنارم ، مستم کرده.  تلویزیون سریال قدیمی پخش میکنه و برام حسهای زیادی رو زنده کرده.مهدا تو اتاقش نشسته و با مهره های رنگی دستبندهاش بازی میکنه و ایده ی چینشهای جدید رو میده و ذوق زده میشه . مامان و بابا ، پایین تو آشپزخونه نشستن و چای و کیک میخورن و با هیجان از تصمیم سفر اصفهان حرف میزنن..

  +

سایت دانشکده رو برای هزارمین بار رفرش میکنم.آخ که چرا این نمره های لعنتی رو نمیزنن ؟ پاسخنامه رو که دستگاه تصحیح میکنه . ی وارد کردن نمره تو سایت اینقدر وقت گیره و اساتید تا این حد خفن و پرمشغله آخه ؟ 

  +

روزهام به خواب و ی اندک زبان تخصصی خوندن و اینستاگردی گردی میگذره .. و بیشتر از همیشه فکر میکنم..فکرهای بی نتیجه و بی حاصل..سلسله فکری که تا بی انتها میره اما به هیچ پاسخی نمیرسه ..

 +

داروهام موثر نبودن و مشکلاتم برگشته دوباره .. باید مدارک پزشکی م رو با پست بگیرم و تو این هفته دوباره وقت دکتر بگیرم..دوباره آزمایش ، دوباره سونو و دوباره این قرصهای کذایی و حساسیت های من ..

 

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">