قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

رو کاناپه تو هال بالا نشستم ..لپتاپم رو پامه و عطر برش کیک کنارم ، مستم کرده.  تلویزیون سریال قدیمی پخش میکنه و برام حسهای زیادی رو زنده کرده.مهدا تو اتاقش نشسته و با مهره های رنگی دستبندهاش بازی میکنه و ایده ی چینشهای جدید رو میده و ذوق زده میشه . مامان و بابا ، پایین تو آشپزخونه نشستن و چای و کیک میخورن و با هیجان از تصمیم سفر اصفهان حرف میزنن..

  +

سایت دانشکده رو برای هزارمین بار رفرش میکنم.آخ که چرا این نمره های لعنتی رو نمیزنن ؟ پاسخنامه رو که دستگاه تصحیح میکنه . ی وارد کردن نمره تو سایت اینقدر وقت گیره و اساتید تا این حد خفن و پرمشغله آخه ؟ 

  +

روزهام به خواب و ی اندک زبان تخصصی خوندن و اینستاگردی گردی میگذره .. و بیشتر از همیشه فکر میکنم..فکرهای بی نتیجه و بی حاصل..سلسله فکری که تا بی انتها میره اما به هیچ پاسخی نمیرسه ..

 +

داروهام موثر نبودن و مشکلاتم برگشته دوباره .. باید مدارک پزشکی م رو با پست بگیرم و تو این هفته دوباره وقت دکتر بگیرم..دوباره آزمایش ، دوباره سونو و دوباره این قرصهای کذایی و حساسیت های من ..