قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

صبح جمعه ست . آخرین جمعه ای که تو خونه پدری هستم تا یک ماه آینده .. روزشمار معکوس باز شروع شده و من  مشغول مروارید جمع کردن از خاطرات کنار هم بودن .. 

آفتاب از پنجره روی تختم افتاده .. شادمهر میخونه و خنکای کولر تو بینی‌م میپیچه .. صدای بسته شدن در و رفتن بابا میاد ..جزوه‌های دست نزده و مرتب روی میز بهم چشم‌غره میرن..

+

دلتنگی برای تو ، دیگه مسخره ست.دورانش تموم شده.خیلی زمان گذشته.خیلی چیزها ثابت شده بهم.آره تمام این‌ها درسته.اما دل من ، دل بی‌صاحاب من ، هنوزم تو حساس‌ترین لحظات ، قد تموم دنیا ، تورو میخواد .. 


نظرات  (۱)

امروز همش این آهنگو گوش دادم... 

پاسخ:
آخی..از این آهنگ..