قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

پشت میزم نشستم و فارینکس میخونم . خسته تر از اونی هستم که نتر رو باز کنم و دنبال استیلوفارنجیوس و سالپینگوفارنجیوس بگردم . سعی میکنم کلاس آقای الف رو به یاد بیارم که تفاوت اینها و رمزشون چی بود. ف پشت سرم روی تخت نشسته و زیر لب شاخه‌های ساب کلاوین رو تکرر میکنه و من گیج تر  میشم . 

حموم به خونه ی همسایه آب میده و باید برم پیش حاج خانوم و ازش بخوام تعمیرکار بفرسته برامون . اما وقت و حوصله پرچونگی ها و تمجیدهاش از خونه و کنایه ش به بی سلیقگی مون رو ندارم.

دلتنگ ام و دل نازک ..  ی تکست میخوام که بگه عزیزمن رو چه به کتاب و کالج ؟ بیا در برم که مشوش ام بی تو .. اما خب بجز پیام تاکید بر حل سوالات پرفیزیوپات برای دکتر ج ، خبری روی گوشیم نیست -__-

نظرات  (۲)

واسه ما این شبا چقدر پر تکرار شدن...پرتکرار...پرتکرار
پاسخ:
خیلی زیاد ...
  • فنچک رضایی
  • جسارتا میتونم بپرسم رشتتون چیه؟
    پاسخ:
    پزشکی میخونم