قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۱۲ _ نگو که خورشیدکِ من ، چادر شب به سر کشید ..

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۵ ب.ظ

ت امروز برگشت خونه  .. و منم و تنهایی و موسیقی و خنکای هوا که میرقصه لابلای پرده‌ها..خونه تمیز و مرتب ئه و من حالم خوبه .. 

+

بنده مصداق بارز انشجوی پیرو خط هستم که تا آخرین روز میخوام برم دانشکده ! مدیونید فکر کنید تنها علت‌ش کل‌کل با د.ف هست =))

+

امروز سومین  دور بود که  تک به تک پاساژهای عدالت رو می‌گشتم . دریغ از ی جینِ باب میل:/

+

آخ که من دورِ استاد بیو عملی مون بگردم که انقدر جذآبه این مرد ^__^

امروز بهش گفتم : استاد نتیجه آزمایشم رو میشه ی چک کنین ؟ با ی لبخند خوشگل گف : تو که چک نمیخوای ! برو دختر ! عیدتم مبارک ! 

 +

دیروز ارائه‌م رو انجام دادم.اندر باب خشونت مردان علیه زنان !! ری‌اکشن های بعدش عالی بود :)) ک.خ ی همیشه مخالف حتی تحسینم کرد ! س.س که بماااند :)) این حرفها باید زده می‌شد . جو کلاس نیاز داشت . راضی ام از خودم :پی

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۱)

لذت بردن از تنهایی اینقدر برام دوست داشتنی و واجبه که حال خوبش از پشت نوشته‌هات هم بهم سرایت کرد^ـ^


استادت اینقدر شیرین بود که از همینجا منم عید رو بهش تبریک میگم اصن !:)))))))) ♥
عید خودتم مبارک باشه اصن♥ـ♥
پاسخ:
عزیــزدلــــم:*****
رکورد دیر تائید کردن کامنت :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">