قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۱۱ _ خدایا شکرت بابت این روزها

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ب.ظ

دراز کشیدم رو تختم و ماگ چای سبزم کنارمه و سینای حجازی برام " هواتو از دلم نگیر " میخونه..

روزگارم آروم شده.. با رفتنِ ش از خونه ، جنجالها تموم شد.اوضاع آرومه و حال من و ت خــوبه .. حالا به وضوح حس میکنم ی زندگی دارم که مااال خودمه . ی خونه ی نقلی تو ی خیابون آروم ، که با دوست‌داشتنی‌هام پرش کردم..گلدون‌هام رو توی تراس‌ش چیدم  و هرروز صبح با جمع کردن پرده‌ها آفتاب و طراوت رو مهمون فضا میکنم . رزهای قرمزم که تو هال ان و هر ساعت بهم یادآوری میکنن میشه لبخند زد و لذت برد و عاشقی کرد . 

من ی دخترم . همونطور که ی سپر دارم تو جامعه و سخت و جدی بنظر میام ، برای تو خونه بودن و آشپزی کردن و خرید هم دلم ضعف میره . اینها باهم در تضاد نیستن . 

چای ام یخ کرد ..

+

کاش میتونستم بهت بگم چقدر ..

  • ملکه شیشه ای

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">