قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

دراز کشیدم رو تختم و ماگ چای سبزم کنارمه و سینای حجازی برام " هواتو از دلم نگیر " میخونه..

روزگارم آروم شده.. با رفتنِ ش از خونه ، جنجالها تموم شد.اوضاع آرومه و حال من و ت خــوبه .. حالا به وضوح حس میکنم ی زندگی دارم که مااال خودمه . ی خونه ی نقلی تو ی خیابون آروم ، که با دوست‌داشتنی‌هام پرش کردم..گلدون‌هام رو توی تراس‌ش چیدم  و هرروز صبح با جمع کردن پرده‌ها آفتاب و طراوت رو مهمون فضا میکنم . رزهای قرمزم که تو هال ان و هر ساعت بهم یادآوری میکنن میشه لبخند زد و لذت برد و عاشقی کرد . 

من ی دخترم . همونطور که ی سپر دارم تو جامعه و سخت و جدی بنظر میام ، برای تو خونه بودن و آشپزی کردن و خرید هم دلم ضعف میره . اینها باهم در تضاد نیستن . 

چای ام یخ کرد ..

+

کاش میتونستم بهت بگم چقدر ..