قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۳۲ _ دل دیوونه ای دل ...

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ق.ظ

فردا میان‌ترم غیر حذفی دارم و مغزم داره پاره میشه از بس اسم باکتری و آنتی‌بیوتیک توش فرو کردم . واقعا دوست دارم بدونم دکتر ز. به چی فکر میرده که پی‌اچ‌دی چنین رشته ای خونده آخه -__-

+

وقت گذاشتم و بهش گوش دادم . نیاز داشت به زدن این حرف‌ها . نمیدونم ، شاید خودمم نیاز داشتم یک بار بالاخره بفهمم واقعیتِ دل و دنیاش چی بوده و هست ... گفت و گفت و گفت ... از تنهایی‌هاش، بی‌انگیزگی‌هاش ، از شکست‌هاش ... ازم خواست ببخشمش...از ته دلم بخشمش... از این گفت چشمام رو هیچ‌جا پیدا نکرده . لبخندم رو تو هیچ صورتی ندیده ، عشق و احترام بی‌حدی که نثارش میکردم رو هیچ جایی ندیده ...

من ؟ ناراحت شدم که چقدر دور دنیا گشت دنبال ایده آلش ؟ 

نه...به پهنه صورت اشک ریختم بابت اینکه چقدر هنوز دوسش دارم ...

  • ملکه شیشه ای

۳۱ _ ۹۷ آنه !

چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۵۹ ب.ظ

همونقدر که ۹۶ با تمام تلخی‌هاش  سریع گذشت ، ۹۷ هم چه بسا سریعتر داره میگذره . کی باورش میشه امروز ‎‎‎٨ فروردین باشه ؟ و وای که چقدر دوست ندارم این سرعت گذر ایام رو ...

+

سال نو رو کنار دریا بودیم و با موسیقی و رقص استارت زدیم . باشه که تا پایان سال کنار هم و خوشحال باشیم . تعطیلات هم امروز بطور غیر رسمی تموم شد و برگشتیم منزل پدری و پشت میز و مطالعه و امتحان فیزیو برای اولین روز دانشگاهی سال جدید !! 

+

مهدا تو اتاقش سرگرم اینستاگرام گردی و هیراد گوش دادنه . مامان و بابا هم مقابل تلویزیون کلاه قرمزی میبینن و صدای خنده هاشون خونه رو برداشته . نفس حضورشون کافیه حقیقتا برام و چقدر از حالا دلتنگ ام ...

+

س اومد . نگم از ذوق‌زدگی‌م  و ذوق‌زدگی‌ش . نگم که چقـــدر میل به در آغوش گرفتنش داشتم و داشت و حیف که خانواده نشسته بود :)) همین شد که مامانم رو بغل کرد به جای من :)) ظلمه هاااا . ی لحظه هایی ، احساس آدم فقط با لمس طرف مقابل آروم میشه . با اینکه دستات رو دورش حلقه کنی و مطمئن بشی که هست ، که وجود داره ، که واقعیه ، و لعنت به تمام قوانینی که نمیذاره بعد دوسال ، نفس بکشمت ...

+

سُه در شرف عروس شدنه . داره آروم آروم خرید میکنه برای جهیزیه ش . لیست غذا درست کرده و دونه دونه یادشون میگیره . هنرهای دستی یاد میگیره . بدنسازی میره تا هیکلش رو میزون کنه و دکتر پوست و و و .

وقتی به زندگیش نگاه میکنم ، از اکت‌هاش تو رابطه ش میگه ، از میم‌ش میگه و تلاشهاش برای پس انداز ، از خودش و انگیزش برای بیشتر کردن مهارتهای خونه داری ش و دلبری و غیره ، از ذوقش ، از انرژی بالای رگهاش ، حسادت که نه ، به آرامشش و فراغ بالش غبطه میخورم ... چی بود این رشته آخه ... هوووووف ..

  • ملکه شیشه ای

۳۰ _ لاک‌پشت هم نشدیم

دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ب.ظ

از عکس بروفایلش متوجه میشم امروز تولد خواهرشه . نسبت به سه سال پیش خیلی تغییر کرده . اما حس من ؟ هنوز همون تنفر گذشته‌ها ! زندگی ی بازیه . همزمان که داری حقه میریزی برای حذف رقیبت ، ی نفر کمین کرده برای سرنگونی خودت . دروغ چرا ؟ مشتاق دیدن شکست‌ت ام . درست همون شکل که من رو نابود کردی !

+

روزهام بی‌رمق میگذرن . لابلای دغدغه های همیشگیم گم شدم . روزهای زیادی یه که بدون اندکی رنگ و طراوت ،  میرم کلاس و باقی ! می‌ایستم مقابل آینه ، موهام رو با کش محکم میبندم ، ی  ضدآفتاب و ریمل  میزنم و تمام . مانتو هم فقط مشکی . انگار اینجوری آروم ترم .

این‌روزها عجیب به لاک‌پشتها حسادت میکنم . تا میبینن حال و حوصله ندارن ، قایم میشن تو حریم لاک و خلوت خودشون...

  • ملکه شیشه ای

۲۹ _ درجستجوی آرامش

دوشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۲۷ ب.ظ

گایتون جلوم بازه و همه‌جا هستم الا لابلای گیرنده های عصبی . تمرکز ندارم و ذهنم بهم ریخته ست . ۱۵ ام س. میاد ایران و خیلی هیجان دارم برای دیدنش . یک‌سال و نیمه ندیدمش و اندازه تمام  روزهای بودنش ، دلتنگشم . دلم میخواد برم خرید . بلوزهای رنگی و ی جین جدید بخرم . ی مانتوی آبی کاربنی دیدم خیلی به دلم نشست ، اونم بخرم . ولی خب ، هرروز تا شیش و هفت غروب کلاسم ، وقتی میرسم خونه دیگه رمقی نمونده برام که برم پروسه‌ی نفس‌گیر خرید رو طی کنم ! بماند که دوهفته دیگه امتحان دارم و مغزم همچنان تو استراحت بین‌ترمه !

+

دلم ی گرمای عمیق  و صادقانه و مطمئن میخواد . بلکه از سرما ی این روزهام کم شه ...

+

ی روز فکر میکردم اگه رشته ای ک میخام بیارم ، خوشبختم. روز دیگه فکر کردم اگه آزادی ها و استقلالم زیاد شه، بهترم . روز دیگه گفتم اگه بفهمم او خطانبوده و برگرده سمتم آروم میشم . ی روز هم فکر کردم معدلم که برسه به حد دلخواهم دیگه همه چی خوبه ! 

اما حالا ، که کم و بیش همه اینا رسیده ، من بی‌قرارتر از هر روزی ام  . چرا ؟

  • ملکه شیشه ای

۲٨ _ کس را خبر نشد از حال دل ما ..

جمعه, ۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ب.ظ

تکست میده که رضا ، رزومه‌ش رو دیده و ازش سن‌ش رو پرسیده . تعجب کرده که چطور تو این سن کم این همه ریسرچ و مقاله و فعالیت تو محیط فنی رو داشته . اونم از خودش گفته و صبح تا شب نخوابیدن ها و دویدن هاش . چقدر دلم میخواست گوشی تلفن رو بردارم و به رضا بگم : تو بودی عاشق‌ش نمیشدی ؟ چقدر دلم میخاست به خودش بگم : دِ دیگه نگو لعنتی ! نگــــو ... ولی خب نمی‌شد ، نمیشد و نباید و نمیخواستم که واکنشم این باشه . نتیجه اینکه فقط گفتم خوبه ، خداروشکر ! همنقدر بی ربط و بی سروته !

+

گاهی آدمی وارد زندگی مون میشه ، که همونیه که بـــــــایـــــد . همونیه که میخوایم . "او" برای من همین بود. همونی که با وجود تمام تفاوت ها و معایب ، من دنبالش بودم. همونی که میتونستم کنارش بی‌پروا ترین و شادترین و آروم ترین باشم . همونی که کنارش با غرور سرم رو بالا بگیرم . همونی که لمس دستش تا عمق میوکاردم رو گرم کنه . خب نشد . نشد ... این نشدنه ، اونقـــدر من رو عوض کرد که حالا به تمام دنیا بی میل ام . هیچی دوباره دلم رو گرم نمیکنه .حتی برگشت دوباره خودش !

  • ملکه شیشه ای

۲۷ _ یک بعدازظهر آرام

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۰۹ ب.ظ

ت پشت به بخاری روی زمین مقابل لپتاپش نشسته و موزیک های جدیدش رو پلی میکنه . من ، روی مبل هال دراز کشیدم و هاچ‌زنبورعسل نگاه میکنم و قوربون صدقه ی لپ‌های‌ کوپولی‌ش میرم . سرصدای نوه‌های حاج‌خانوم میاد و تعجبم این پیرزن چجوری این حم از صدا و شیطت این سه تا پسربچه رو تحمل میکنه ؟ به شامی که شب باید درست کنم فکر میکنم و اینکه آشپزی مداوم که بشه بینهایت مضخرفه و دیگه ی سرگرمیِ حال‌خوب‌کن نیست !

+

بهم زنگ زد ، از مکالمه‌ش با رضآ گفت.از نظر بینهایت مثبتش برای اوضاع‌ت و امیدواری هایی که داده بود و راهنمایی هاش . حال‌ش بینهایت خوب بود و میگفت انگار رنگ و هدف به زندگی‌ش برگشته . از خستگی‌ و تنفرش از میهن گفت  و و و 

من به خودم فکر کردم ، به مردن حس‌هام از وطن‌پرستی گرفته تا حس‌هام به تو ، به باقی ، خیلی چیزها درونم مردن .. کی و کجا رو نمیدونم ..

+

حال و هوای عید پیچیده تو شهر و مردم تو تکاپوی خرید و خونه تکونی و خوشگلیزاسیون ان . اما تو دل من .. ی دختربچه ای که غمزده و بیخواب از گم شدن عروسک ش تو هفته پیش وسط پارک ئه ! 

  • ملکه شیشه ای

۲۶ _ خوشآ آسودگی و رهایی

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۱۲ ب.ظ

امتحاناتم بالاخره به نیمه رسیدن و شمارش معکوس پایان این ترم هم شروع میشه . اون تعدادی که گذشتن حقیقتا سخت و نفس‌گیر بودن و همین‌ که هنوز زنده‌م جای شکر زیادی داره :)) 

+

تو ، وقتی وارد زندگیم شدی که من خیلی تکیده و بی‌پناه و درمونده بودم . خطا کردم و به تو مجال پررنگ شدن دادم . من فقط میخواستم از خودم ، از گذشته، از دردها و اتفاقاتش فرار کنم ، همین و بس ! 

حالا هم هر اسمی میخوای ، میتونی روی من بزاری . بگی مغرور شدم ، بگی بی معرفتم ، نامردم ، نمیدونم ! 

فقط میدونم میخوام رها باشم . خسته‌م از هر وابستگی و تعلقی . خسته‌م از توهمات تو . خسته‌م از احساسات بی پایان و مسخره‌ت . دیگه نمیتونم مقابلشون بخندم و ردشم . 

نباش ! نباش عزیزمن! نباش لطفا !

  • ملکه شیشه ای

۲۵ _ وقتی نبودی و عاشق نبودم ..

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ب.ظ

باز که غبار برداشت اینجا رو که :))

بخشی‌ش مربوط میشه به تنبلی خودم تو باز کردن پنل و تمرکز و نوشتن بخشی‌ش هم مشغله های زیادم هست.کی قراره بدوبدو های من تموم شه و یکم آروم بگیرم نمیدونم...نتیجه اینکه دفترم شده محرم حس‌ها و درونیاتم و تمام سهمم از بیان ، خوندن ئه و خوندن !

+

شنبه آخرین میان‌ترم رو میدم و چهارشنبه دوان‌دوان به سوی خونه‌ی‌پدری ! یک ماهه درگیر امتحان ام و حقیقتا بریدم دیگه.این ترم ظاهر سبکی داشت ولی باطن‌ش غولی‌ ست بی شاخ ودم ! بگذره زودتر که پیر شدم دیگه :))

+

هوا مثل همیشه ابری یه . ی باد خنک می‌وزه و دلم میخواد درتراس رو باز کنم که و نفس بکشم این حجم از زیبایی رو . حیف که خاطرات سوسک و ملخ و پروانه هایی که از این در ناخونده اومدن مهمونی ، دست  و بالم رو بسته . 

+

مدتی یه دارم سعی میکنم با خودم و احساساتم شفاف‌تر و صادق‌تر باشم.لزوما سعی نکنم اونی باشم که باید ! اونی باشم که هستم. چرا انقدر خودم و حسهام رو پنهان کنم که نکنه فلانی خوشش نیاد و ناراحت شه و اونجوری فکر کنن . اطرافیان باید من رو چیزی که هستم قبول کنن . خود واقعی‌م رو با تمام نواقص بخوان . طبیعتا چالش سختی یه . ولی حداقل حس‌های اضافی حمل نمیکنم ...

  • ملکه شیشه ای

۲۴ _ روزمرگیِ پانداوارانه !

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۱ ب.ظ

مثل همیشه ، لپتاپ به بغل ، گوشه ی کاناپه کز کزدم و پنل جلوم بازه و نمیدونم چی میخوام بگم ... مهدا شادترین پلی لیست دنیا زو داره و صبح که از خواب بیدار میشه ، میزاره و شب با هندزفری تو گوشش و خواب بهش خاتمه میده . هرازگاهی با مامانم یکم باهاش میرقصن و در کل خوشحالِ کوچولویِ خونه مائه .


+


دیشب انتخاب واحد بود . برنامه این ترمم سبک تره و 4 روز در هفته تا غروب کلاس دارم . برای کارم خیلی خوب میشه و دویدن های ترم قبلم رو کم میکنه . 

داستان گرگان اومدن مامان اینا هنوز مشخص نیست و بینهایت نگرانم که چی میشه و پی کار باید کنیم و تکلیف ت چی میشه و ی عالمه دغدغه ی دیگه ..


+


روز پزشک رو بهم تبریک گفتی ، اما تولدم که چند روز بعد بود رو ، نه ! چه برداشتی باید داشته باشم ؟ 

  • ملکه شیشه ای

۲۳ _ شب های تاریکم را پایان نمیشوی ؟

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ب.ظ

همیشه ، تو این سالها ، افتخار کردم به داشتن دوستهایی که شاید به تعداد انگشتهای دست باشن ، اما واقعی ان.خوب بلدن هجاهای دوستی رو ادا کنن..افتخار کردم به خانوادم..به دوست داشتن شون..به محیت واقعی که جریان داره لابلای روابط مون .. 

این روزها درگیر تضاد بزرگی ام .. محبت از سمت آدمهایی که فکر میکردم باهام دشمنی دارن و بی معرفتی  از اونهایی که بهشون دل بسته بودم..

اندازه ی تموم دنیا ، دلگیر و غمزده م..

امروز به وضوح عصبی و کلافه رانندگی میکردم .. چند تا تصادف قطعی رو از سر گذروندم..پدرم به شوخی گفت : دلت به حال خودت نمیسوزه ، به حال جوونی من بسوزه ! مامانت بی من چه کنه ؟ و من ، حتی متوجه شوخیش نشدم که بخندم ! و با صدای بلنده ، مراقب نیسان باش به خودم اومدم ! آخرشم ی جا پیاده شد که بیشتر از این خودش رو تو خطر نندازه ! منم رفتم خارج شهر و با سرعت دلخواهم روندم و اشک ریختم..بابت تمااااام حس هایی که غلط بودن و من رو به بن بست رسوندن..

خسته م..از این همه بی معرفتی و از این همه ...

خوبه که همین مه هست..که اگه نبود ... 

خستم..خستم..


  • ملکه شیشه ای