قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

۴۱ _ بدون چشمهایم ، بدون ایتالیا !

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۶ ب.ظ

دفتر تاریخ رو ورق میزنم ... 

زندگیِ تو ، یک روزهایی ، بدون عسلِ چشمهای من ،  بی معنا بود . هیچ شبی به سپیده‌ی صبح نمی‌رسید و هیچ روشنایی ، تو دل سیاهی و سکوت شب آروم نمیگرفت . اگر و اگر بی "چشم‌های‌من " بودی .  

اما حالا ، روزگارت میگذره ، بی اینکه برق نگاهم ، خستگی‌هات رو مرهم باشه . تو زنده میمونی و زندگی جریان داره . حتی بی سیالیت عسلِ چشمهام .

درست مثل جام جهانی ۲۰۱٨ ، بی ایتالیا ! مسابقات برگزار میشه و کاپ بالاخره تو دست‌هایی به مقصد میرسه ،  اما بی‌ایتالیا  ، بی هیچ ارزشی !


پی نوشت : تا مرگ ، فاصله‌ای نیست ...

  • ملکه شیشه ای

۴۰ _ پریشان حالی هام

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ب.ظ

کمرم مدتی یه بعد فعالیتهای فیزیکی ، هرچند کم ، درد میگیره . امروز هم بعد افطار کار زیاد داشتم . باید سرویس بهداشتی و حمام رو تمیز میکردم.جاروبرقی میکشیدم.ظرف میشستم و سحری آماده میکردم.دیگه نگم که الان دچار چه دردی م . پنجره اتاقم رو باز کردم و تکیه دادم به دیوار کنارش . بوی نم و سرما  ، سعی داره لبخند بیاره روی دل و لب هام . اما ناتوانه . روبروم ، چمدون ئه  و منتظر که فردا ، از دانشکده برگردم و زیپش رو ببندم و برم خونه ی پدری . برم و دوهفته ای  دور شم از این خاک غریب . 

+

غرق شدم تو ی دنیا پر از ابهام و سردرگمی و ناآرومی . تکلیف هیچ چیز زندگی م مشخص نیست . مشکلات دورم کم نیستن و من از نظر روحی ضعیف تر از اونی ام که بتونم پاشنه کفشم رو بکشم و حلشون کنم .البته نه ... شایدم دیگه خسته شدم بس که براشون دوندگی کردم و هی نشدن ، هی نشدن .از میزان این رخوت همین بس که حتی ذوق زده ی رفتن به خونه هم نیستم...

+

ی سری وسواس دارم که مختص خودم ان . مثلا از صدای جویدن آدامس ، لقمه ی غذا ، برخورد قاشق به دندان ، هورت کشیدن مایعات ، دلبری و ادا و عشوه  و لوسبازی ی دختر تو جمع دخترا ، گاز کثیف !سینک کثیف ! موی کف حمام ! برس پر مو ! لباس گوشه ی حمام ! متنفـــرم ! یعنی به مرز جنون حال من  رو بد میکنن ! و به لطف خدا ، ت. عزیز ، هیچ کدوم رو رعایت نمیکنه ! 

لعنت به زندگی . لعنت به زمان . که اونقدر آدمها رو تغییر میده که تو این بشی  من این . لعنــتـــــــ . 

  • ملکه شیشه ای

۳۹ _ کسی چه میدونه ...

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۴ ق.ظ

شاید ، اگه زندگی ی جور دیگه پیش میرفت ، دلم میخواست ی دلبرِ طنازِ دامن پفی باشم . با موهای طلایی و موج دار . که ساعت‌های زیادی از روزش رو مقابل آینه سپری میکنه ، که ی چین دامنش کافیه تا هوش از سر یار ببره و اونو مطیع خواسته هاش کنه. که عطر و طعم هنرهای خونگی‌ش حیرت برانگیز باشه و خونه ش پر باشه از عطرگلهای طبیعی و تابلوهای نقاشی که خودش کشیده و دخترکوچولوهای صورتی داشته باشه که صبح به صبح پاپیون زده میشن و ذوق زندگی رو جاری میکنن تو زندگی .. سنتور میزدم و پر میکردم "تو " رو ، از هر اونچه که باید ...

آره .. اونوقت دیگه نمیشنیدم ازت که : لطافتت رو چیکار کردی ؟ و مجبور نمیشدم جواب بدم : بدون تو ، دیگه به کارم نمیومد ...

+

چه بی حد دلتنگ و بی قرارم ... چه بی حد از این روزهای پرمشغله اما تکراری و کسل کننده و بی روح خسته م ... چه بی‌تابانه میجویمت ...

آغوشت رو باز کن ... شاید دوباره ی پروانه صورتی شدم و نشستم روی شونه هات ...

  • ملکه شیشه ای

۳٨ _ داشتنش ، به چه قیمتی ؟

دوشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۴۱ ق.ظ

افطار ، به همراه ت. خونه ی دوستمون دعوت بودیم . این دوستم ، تو یک خانواده سنتی و بی‌نهاااایت مذهبی بزرگ شده.به تبع اینها الان سن ازدواجش رسیده و خاستگار بالا و پایین میکنه و کتبِ چطور شوورمان را از خودمان راضی نگه داریم میخونه و مهارت های خونه داری یاد میگیره . در همین راستا باید میدیدین چه سفره ی افطاری پهن کرد برای ما ! آدم انگشت به دهان میموند و نمیدونست کدوم رو تست کنه ! حالا من و ت ؟ دوساله تصمیم داریم ی بار آش رشت درست کنیم  ، ولی حتی از فکرش هم خسته میشیم =))

بعد این دوستم ، ی همخونه داره که استاژره . ی مقدار آدم نچسب و یخی ئه :)) بااین حال امشب اومد و باهم افطار کردیم و صحبت از مسائل درسی و استادا کشیده شد به بیمارستان و داستاناش . برامون از اتند ها و ماجراهاشون میگفت تا اینکه رسید به دوتا از همگروهی هاش . ی دختر و ی پسر. من با پسره ترمای اول چندتا برخورد داشتم . نگم که چقدرررر زیر نگاه هاش معذب بودم و حس بلعیده شدن داشتم.و چقدر این پسر تلاش برای دخترکش بودن داشت.اما دختر داستان به شدت سنگین و رنگین و محجوبه ! نقطه عطف کجاست ؟ عشق آتشین دختره به پسره و باخبری عالم و آدم ازین موضوع . تا اینجا ، باوجود اینکه سیستم فکری جامعه ما پذیراش نیست و پسرامون رو دچار ی سری توهمات میکنه و از نظر روانشناسی هم چندان تائید نمیشه،مشکل جایی شروع میشه که پسر عزیز ، در  دانشکده خودمون ، دانشکده بغلی ، ورودی های متفاوت ، یار و دلبر داره ! و تمامی این دخترکان  ، از وجود رقبا باخبر ان ! بعد این دختر مذکور با تماااام اینها چه گیسویی که براش به باد میده و چه حضی میبره از نگاهش و چه سینه ای چاک میده مقابل دشمنان و چه دلی که نداده ! به حدی که خاااص و عام تحقیر و مسخرش میکنن بابت این و پسره هم حتی آدم حسابش نمیکنه بجز در مواقع سودجویی درسی و مالی ! 

یعنـــی به قدری من شوک شدم از شنیدن قصه ش که حد نداره ! ی آدم مگه غرور نداره ؟ مگه یگانه بودن تو دل معشوق رو نمیخاد ؟ مگه ی دختر دوست نداره هی ناز کنه ، هی نه بگه ، هی پس بزنه ، که یار هی نازش رو بخره ، هی تلاش و تکاپو کنه ، هی دستش رو حلقه کنه و بکشه سمت خودش  ؟ اصلا زیربار نمیرم این جابجایی ارکان هیچ ایراد و اشکالی نداره. ی مرد عاشق کشفه ، عاشق جنگیدن برای داشتن ی نیم نگاه حتی ! نباید آغوش همواره باز باشی براش ! بعدم تعدد یار چی میشه ؟ حله ؟ عمیقااا نمیفهمم ! خلاصه که بد دنیاایی شده ! بد !

+

امروز بعد کلاس س. پیله کرده بود باید برام تعریف کنی چرا از کارای جزوه ها و همه چی کشیدی کنار.حالا ما آخر ترمی بیچاره شدیم که :)) در همین راستا ، بجای برگشتن خوابگاه ، پیاده گز کرد تو گرمای هوا باهام اومد خرید ! چنین پسر گوگولو و لپ‌کشانی دارم من :))

  • ملکه شیشه ای

۳۷ _ نیمه شبانه

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۱۸ ق.ظ

سه روز قبلی رو بخاطر درگیری امتحان روزه نگرفتم  و از این لحظه ماه‌رمضون برای من شروع شده . سال قبل هم این ماه دانشجو بودم اما تو فرجه ها و خونه بودم ، سال قبلشم تنها بودم اما چون درگیر کنکور بودم کم و بیش درگیر روزه شدم . خلاصه که امشب تقریبا اولین تجربه رسمی و جدی م بود که باید فریضه ی پخت سحری و بیدار شدن و دم کردن چای و سالاد و غیره رو شخصا هندل میکردم.حس و حال بانمکی داشت ، با وجود سخت و حوصله سربر بودن و پاره پوره کردن خواب شبانه م با وجود کلاسای فردا . 

+

احتمالا تا حالا اینجا از علاقه بی حدم به خانواده سلطنتی بریتانیا و پیگیری شدید اتفاقات و افرادش چیزی نگفتم . خب حالا میگم :)) درراستای همین من دیروز چند گیگ اینترنتم رو بابت مشاهده لایو جشن هری و مگان به باد دادم :)) دیگه نگم که چقدر این دختر قشنگ بود و چقدر عشق چشماش می ارزید به کک و مک صورتش و چقدر حال خوب این دوتا کنار هم به همه ی حواشی دورشون پوزخند میزد .

عمیقا قبول دارم نباید فضای سلیقه ی کشور رو مقایسه کنیم با اروپا و عروساش ، منتها یک اصل رو فراموش نکنیم.اینکه برای مگان که چیره دست ترین گریمور های دنیا رو کنارش داره  ، پوشوندن چندتا لک و کک و مک ، راحت ترین کار بود ، همونطور که تو بعضی مراسم ، میک‌آپش به گونه ای بود که دیده نمیشدن . اما بااین کار تو روز عروسی ش با نوه ی ملکه ی انگلستان ، به دخترهای تمام دنیا ثابت کرد عشق چیزی ورای ظاهره.گفت مردی رو انتخاب کنین که شما رو فرای جسمی که هستید بخاد . به ما یاد داد اونقدردر خودمون پائن داشته باشیم که معیار قضاوتمون قد و زن و دورسینه و فرم بینی مون نباشه. ازمون خواست در بریزیم تمام کلیشه های ثابت زیبایی و دوست داشت شدن رو . مگان مارکل ی هشتگ بدن‌من بزرگ بود . و من بی‌نهایت لذت بردم ازش.

+

از من به شما نصیحت  ، برای دوستی ، همخونگی ، ازدواج ، هرگونه رابطه ی طولانی مدتی ، اولا از صحت روان و اعصاب و سطح آرامش طرف مطمئن شین . بعد هم ترجیحا با افرادی باشین که روحیه صبور و آرامش بخش و مثبتی دارن.این خیلییییی در روابط نزدیک و دائمی مهمه . اماااان از آدمای عصبی و استرسی.امااااان

  • ملکه شیشه ای

۳۶ _ از گذشته ، بگذر ...

جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۴۱ ب.ظ

کاش امروز ، میتونستم در جواب به اولین جمله‌ت بعد از برداشتن گوشی تلغن ، بگم : دوست عزیز ، اگه اندک جایی رو توی زندگیم برات باز کردم ، فقط برای حل کردن دوسه تا معمای کوچیک تو ذهنم بود . ی لطفی در حق خودت بکن ، دچار هیچ توهمی نشو ! طبیعتا نتونستم این رو بگم.فقط تونستم سروته مکالمه رو بهم وصل کنم و خداحافظی کنم .

از من به شما نصیحت . گذشته ها رو همونطور که گذشتن ، بپذیرین . کنجکاوی نکنین ، دستش رو نگیرین بیاد تو حالِ حاضرتون ! گذشته ، گذشته ! فقط خوبی‌هاش رو حفظ کنین و رهاش کنین ! بگذرین ازش !

  • ملکه شیشه ای

۳۵ _ دیگه واسه من گل نفرست !

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۰۴ ب.ظ

گرمای هوای شهر دانش‌جویی شروع شده و تنها ساعات خوب هوا ، همین خوالی غروب ئه . که ی نسیم خنک میاد و پرده اتاقم رو میرقصونه . میرقصه و دلم رو میبره و از پشت میز و آغوش جزوه های حجیم باکتری ، بلندم میکنه ، که بیام تکیه بدم به دیوار کنار پنجره  و پاهام رو دراز کنم روی تخت و چشم بدوزم به درخت ازگیل همسایه ی سمت چپی  و گوش بدم به آهنگی که مـهدیه برام فرستاده و انگار قصه ی من و "او" ئه . گفتم که چقدر دلم میخواست فوروارد میکردم براش ؟ 

+

امروز با س. حرف زدم . بهش گفتم که حدس میزنم ی سری حرف نامربوط راجع بهمون وجود داره . درسته یا نه ؟ اونم یکم راجع به اخلاقیات اون چند نفر خاص حرف زد و تاکید کرد که نگران چیزی نباشم ، چون اونا درهر شرایطی مضخرف زیاد میگن ! انتهاش هم میپرسه میشه بگی ی وقت حرفی چیزی پشت سر من نیست ؟ دخترا چیزی راجع بهم نمیگن ؟ نگم که چقدر این پسر تو اون لحظه بانمک و گوگولی شده بود :)) بهش گفتم نه مامان جان ! از تو معقول تر و بی حاشیه تر و البته محبوبتر کسی نیست ! پسرکم ذوق زده شده بود :)) 

فقط چندماه بزرگترم ازش هااا ، ولی خیلی حس مارانه دارم بهش :))

یکی از خوبی های س. همین رک بودن و صداقتشه . شاید حرفی بزنه که ناراحتت کنه حتی ، اما میدونی قصد بدی نداشته و قرار نیست پشت سرت بره حرف بزنه و اینکه قصدش اصلاح خطای تو بوده . 

+

دلم ساعتهای بی وقفه خواب و خواب و خواب میخاد . آخ که لعنت به اردی‌بهشتی که اینجوری بگذره...

  • ملکه شیشه ای

۳۴ _ کجای قصه گم شدی ؟

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۴۳ ب.ظ

روزها به مضخرف ترین و سخت ترین شکل ممکن میگذرن.هی کلاس ، هی جبرانی ، هی امتحان . کتابها و جزوه های قبلی هنوز وسطه اتاقه ، که باید بپیچی لابلای اون یکی . 

خسته م. عمیقا خسته م . پرم از دلتنگی و کلافگی . دلم خونه ی پدری رو میخاد . دلم آغوش پدرم رو میخاد . که از خواب عصرگاهی ، به شوقش بلند شم و برم روی کاناپه کنارش و خودم رو جمع کنم تو بغلش و دوباره چشمام رو ببندم . دستش رو دورم بگیره و موهام رو نوازش کنه و به مامانم بگه که ی چای هم برای من بریزه . بعدم هی تکرار کنه دخترم چایی ت سرد شد. و منم با همین سرسوزن محبتِ معمولی و روزمره ، پرشم و هیچی نخام از زندگی...که چای‌م رو بنوشم و حس خوش عطر و بو ترین چای دنیا حالا تو دستای منه و من آروم ترین دختر زمینم ... که صبح بشه و صدای صبحانه خوردن و حاضر شدن ، بشنوم و ژولیده و با صورت نشسته و موهای پریشون ، بپرم پایین و بگم بابایی نرو بوسم کن بوسم کن. و بعد دوباره برم زیر پتوی گم و نرم و قلبم آروم آروم بزنه و دلخوش باشم . میبینین ؟ گاهی چقدر نیازهای آدم سطحی میشه؟ میبینین داشته های شما به سادگی میتونه آرزوی بقیه باشه ؟

و روزگار حالا ؟ تی‌بگِ  باقی‌مونده از صبحی که تا شب بارها ، لیوان چای میده . صبح هایی که با آلارم مضخرف ساعت شروع میشه و لباسی که بی حوصله پوشیده میشه و تند تند دویدن که وای دکتر س. بعد ٨ در رو میبنده .

و نهایت داشته های من از خوشبختی خانواده خلاصه میشه تو مکالمات چند دقیقه ای . که توش باید از هوا بگم ، از درس ، از خونه ... که  وقتی ازم میپرسی چیزی کم و کسر نداری دخترم ؟ نتونم بگم کم دارم بابایی ، خودت رو کم دارم ، عطرت رو کم دارم ، دستات رو کم دارم...

ای لعنت ، ای لعنت ، ای لعنت 

که تو این حجم از فشار درس و مشغله های هندل کردن ی زندگی کامل ، هیچکس کنارت نباشه که حالت کنارت خوب باشه...که حالت رو خوب کنه ، بکشتت بیرون از دنیای پرمشغله و فکر و خیال . 

پادشاه روزهای دورِ دلم ؛ کاش انقدر عوض نمیشدی ، کاش انقدر عوض نمیشدم ...

  • ملکه شیشه ای

۳۳ - خلوت من و بیانم !

جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۰۰ ب.ظ

امروز جمعه ست . ازون جمعه هایی که بیش از حد جمعه ان و تا وقتی که داریوش پلی نکنی و نشینی هق‌هق کنی دست از سرت برنمی‌دارن !

از بعد تعطیلات عید تا حالا ، هر شنبه امتحان میان‌ترم دادم و هنوز سه تا شنبه‌ی دیگه مثل شیر منتظرم ان . و من ؟ ی بچه آهوی خسته و له و دمق و دلتنگ .

فکرمیکنم پارسال همین موقع ها بود ، میخاستم یکی بود تکست میداد : دلبر من رو چه به درس و کتاب و کالج ؟ بیا در برم که مشوش ام بی تو ! لازمه توضیح بدم چرا احوال من تو اردی‌بهشت هرسال اینه ؟ لازمه توضیح بدم شهر دانشجویی تو این ماه از هروقتی خوشگل‌‌تره؟ 

+

مسیجهای ع. رو پایانی نیست.هربار به یک شیوه . چند وقت قبل یکی از دوستای دخترش که متاهل بود  رو واسطه کرده بود که بامن حرف بزنه . دختره میگفت ببین عزیزم ع. خیلی پسر خوبیه.پاکه ، صادقه ، موقعیت خوبی داره ، انقدرم که دوستت داره.باور کن اینا همه باهم رو پیدا نمیکنیاااا !!!! منم زدم دختره رو پکوندم ! نتیجه اخلاقی : تو مسائلی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنین -__-

+

اخیرا تو خانوادمون از اقوام درجه ۲و۳ اما به لحاظ  رفت و آمد نزدیک ، چندنفر فوت کردن.این مسئله به همراه بیماری پدربزرگم باعث شد ی شوک شدید به مامان ایرانم وارد شه و راهی بیمارستان بشن . تشخیص گرفتگی عروق دادن براش و این هفته میاد برای آنژیو . بگم چقدر قلبم پاره ست ؟ بگم چقدر تف و لعنت میفرستم به دنیا و هرلحظه بارش مشکلاتش ؟

+

مدتیه دارم لایف استایل سالم رو تمرین میکنم . مصرف سبزیجات و میوه بیشتر ، حداقل روغن ، سالاد و لبنیات بیشتر  ، کاهش کافئین و شکلا و شیرینی ، افزایش تنوع غذایی ، ورزش . هنوز تو ابتدای مسیرم . ولی هیجان انگیز و لذت بخشه . شادابی و طراوتم بیشتر شده . پوستم بهتر شده و همینطور تثبیت وزن . بهش فکر کنین ! 

بهم زنگ میزنه . منم استقبال میکنم از مکالمه باهاش . برام تعریف میکنه دوستش و نامزدش ، ی دعوای سنگین کردن و کار به زد وخورد و توهین رسیده . دعوا بابت چی ؟ فراموش کردن ماهگرد ! وسط حرفاش ی دفعه سکوت میکنه . میپرسم چی شد ؟ میگه دارم فکر میکنم چرا ما حتی ی بار با هم دعوا نکردیم ؟ دلم میخاست بگم چون انقدر دوسم داشتی ، انقدر دوست داشتم ، که وقتی چشممون به هم میفتاد ، گوشمون صدای هم رو میشنید ، همه چیز فراموش میشد ... اما جواب میدم : مطمئنی دعوا نمیکردیم ؟ چه بی‌مزه و مسخره بودیم :)))


  • ملکه شیشه ای

۳۲ _ دل دیوونه ای دل ...

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ق.ظ

فردا میان‌ترم غیر حذفی دارم و مغزم داره پاره میشه از بس اسم باکتری و آنتی‌بیوتیک توش فرو کردم . واقعا دوست دارم بدونم دکتر ز. به چی فکر میرده که پی‌اچ‌دی چنین رشته ای خونده آخه -__-

+

وقت گذاشتم و بهش گوش دادم . نیاز داشت به زدن این حرف‌ها . نمیدونم ، شاید خودمم نیاز داشتم یک بار بالاخره بفهمم واقعیتِ دل و دنیاش چی بوده و هست ... گفت و گفت و گفت ... از تنهایی‌هاش، بی‌انگیزگی‌هاش ، از شکست‌هاش ... ازم خواست ببخشمش...از ته دلم بخشمش... از این گفت چشمام رو هیچ‌جا پیدا نکرده . لبخندم رو تو هیچ صورتی ندیده ، عشق و احترام بی‌حدی که نثارش میکردم رو هیچ جایی ندیده ...

من ؟ ناراحت شدم که چقدر دور دنیا گشت دنبال ایده آلش ؟ 

نه...به پهنه صورت اشک ریختم بابت اینکه چقدر هنوز دوسش دارم ...

  • ملکه شیشه ای