قصه‌های یک ملکه

قصه‌های یک ملکه

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی‌بود که به آن پا نهاده‌ بود . اصلا معنای طوفان همین است ..

دیس منوره امونم رو‌بریده . تو ی سیکل منظم چند صفحه درس میخونم و‌ سرم رو‌ روی میز میذارم و‌چشمام بسته میشه . سرما از درز پنجره میاد و‌میخوره بهم .

تصاویر گنگ میبینم . تو ی اتاق تماما سفید ، مشرف به ی دریای خروشان ام . ی تخت دو نفره ی بزرگ ، با تورهای بلندی که دارن دورش میرقصن وسط اتاقه . تو روش خوابیذی . بهت ی نگاه میکنم و‌برمیگردم سمت آینه . ی پیراهن مشکی بلند تنمه . موهام عسلی و‌ لخت ئه . محکم میبندمشون . ی نگاه تو‌آینه بهت میکنم و بعد از در میرم بیرون . 

تصویر بعدی وسط همهمه و‌ جیغ و‌خون ام ، چهره ی نوزادایی با سیرنوملیا و دی سفالوس دورم رو‌پر کرده ، فرار میکنم و‌دنبالم میان . 

با ترس چشمام رو باز میکنم . عرق کردم . زمان و‌مکان رو یادم نمیاد ...

هر دختری که تجربه شکست عاطفی و از دست دادن معشوق رو داشته ، برای یک بار محکم زمین خورده : گومب !

یک بار به تمام چیزی که بوده شک کرده . به زیبایی ش ، به دلبری ش ، به هوشش ، به مهربونیش ، به صبوری ش  . 

و بااین اتفاق ، فقط پسر مورد علاقه ش رو از دست نداده . بلکه تمام هویت و موجودیت و هر اونچه که بوده رو باخته . یک بار به تک تک‌عناصر جسمی و روحی وجودش شک کرده و از تک تک اونها متنفر شده . 

این دختر آروم آروم خودش رو از نو‌میسازه . و تمام چیزهایی که باخته بود رو دوباره بدست میاره . هدف های بزرگتر برای زندگیش تعریف میکنه و براشون تلاش میکنه . 

این دختر حالا خیلی بهتر از قبل از ورود اون پسر به زندگیش ئه . محکم تر ، قاطع تر ، بااعتماد بنفس تر و حتی زیباتر . 

دیگه یاد گرفته افسار دلش رو توی مشت داشته باشه ، یاد گرفته زخم های دل و روحش رو چطور ترمیم کنه . یاد گرفته برای اعتماد به آدم ها چه فیلترهایی بذاره . و دیگه اجازه ورود هر حسی و هر آدمی رو به حریم خودش نمیده . 

فقط ی باگ وجود داره . دژ محکم این دختر هنوووز نسبت به اون پسر نفوذ پذیر ئه ...

ساعتهای زیادی به این فکر میکنم اینجا رو حذف کنم . تبدیل شده به ی دفتر پر از ناله و نق و انرژی های منفی . بعد با خودم میگم تنها جایی که میتونی از حسهات بگی ، تمام مشغله ها و پریشونیهای ذهنت رو خالی کنی ، چرا میخوای از خودت بگیری؟ نمیدونم چقدر میتونم مقاومت کنم و این سرپناه رو نگه دارم . 

+

لابلای چتهای قدیمی ، ی شبی بود که خسته و غمگین بودیم . از تقلاهای بی نتیجه برای حل و فصل خسته و از اینهمه دوری دلتنگ و غمگین . بهش مسیج دادم : یعنی هیچ  راهی نیست ؟ جواب  داد : هست عزیزم . 

کاری ندارم که هیچ راهی نبود و نیست . مهم اینه که آروم خوابیدم اون شب رو .

آخر هفته ها سخت ترین روزهای ماه هستن برام . تو خونه میگذرن و سروکله زدن با سینک ظرفشویی و جاروبرقی وو پخت و پز ! ایضا درس خوندنی که هیچوقت تموم نمیشه . همین به اندازه کافی قدرت داره انرژی و مودم رو به صفر برسونه . کاش میشد پنجشنبه ها و جمعه ها هم کلاسی برم که فکر و خیال و کارای روزمره تکراری بی حوصله م نکنه...

در حالی تایپ میکنم که روی صورتم ماسک گذاشتم و به لبه ی تختم تکیه دادم . 

آبگرمکن خراب شده بود و سینک ظرفشویی آب میداد و گشتیم دنبال تعمیرکار و بالاخره اومدن . دیروز و امروز بعدازظهر درگیر بودیم . موضوع اصلی ی چیز بود . وقتی تعمیرکار میاد من و ت. خونه تنهاییم ممکنه خطری تهدیدمون کنه؟ 

من بیخیال ترم ولی ت. خیلی نگران بود . خب چیکار میشه کرد ؟ شرایط اینه فعلا . باید یاد بگیریم چطوری امنیت ایجاد کنیم برای خودمون . بهش حق میدادم . وقتی قوانین طوری نیستن که من دختر پشتم بهش قرص باشه ، این ترسها بی راه نیست . تعمیرکار های دیروز اومدن و رفتن و مشکلی نبود . اما لوله کشی که امروز اومد . نگم که چقدر کثیف و چرک بود . تمام لباسهای تنش پاره و سوراخ و پر از لکه و سیاهی بودن . از بوی خودش که بگذریم . از نگاهاش که نگم دیگه . احساس میکردم از فرط چندش ناک بودنش دارم دیوونه میشم . کم مونده بود بشینم وسط پذیرایی زار زار گریه کنم . دلم میخاست بگم برو از خونه من بیرون . اون تن لجنت رو ببر بیرون . چشمای کثیفت رو ببندددد. ولی چیکار میشد کرد ؟ روسریم رو‌تا روی بینی م پایین کشیده بودم . نگاهش نمیکردم . نزدیک نمیشدم . از دور حرف میزدم باهاش . نهایتا دلم طاقت نیاورد و با یکی از همسایه ها صحبت کردم و‌خاستم بیاد پیشمون . خب دروغ چرا ... کلی غرورم خورد شد بااین کار . احساس ضعیف بودن کردم . ولی چاره چیه ؟ اگه خدایی نکرده اتفاقی میفتاد جواب ت. و خانوادش رو چی میدادم ؟ 

حالا که رفته خونه پره از ی بوی گند . همه ی درها و‌پنجره ها رو باز کردم . آشپزخونه رو شستم . ولی هنوز بوی نکبتش رو حس میکنم . 

بذار اعتراف کنم چقدر دلم میخاد بودی تا همه کار ازت برمیومد و نیاز به هیچ غریبه ای نبود که وارد حریم خونم بشه ...

روی مبل هال دراز کشیدم روبروی تلویزیون و عطر ماسک مویی که زدم ، حس های خوب روانه ی دلم کرده . ت.روبروم بافتنی میبافه و هر از گاهی که یاد ش. و ریلیشن شیپش میفته ، من رو هم شریک افکارش میکنه . دو ساعتی میشه از باشگاه برگشتم و برخلاف هفته های قبلی ، درد عضلانی ندارم . و همین پیشرفت قابل توجهی هست . چون باعث میشه با غر و‌نق راهی باشگاه نشم و بتونم لذت ببرم . بله ! من رسیدم به مرحله ای که از فشار وارد شدن به عضلاتم و عرق ریختن لذت میبرم :))

+

بنظرم تا اینجا ، تو فراموش کردن و دلتنگ نشدن برات ، خوب عمل کردم . زندگی روتینم رو انجام میدم و گریه و غمباد شبانه هم در کار نیست . وسوسه نمیشم چتهامون رو بخونم و پروفایلت رو چک‌ کنم . و وسوسه نمیشم به ویس های لعنتی ت برای هزارمین بار گوش بدم . دست بزنید واقعا به افتخارم :)) 

+

دلم خرید درمانی میخاد . ولی چیز خاصی لازم ندارم ، بعلاوه انقدر پروسه ی خرید همیشه برام طولانی و پر زحمته که ترجیح میدم جز در موقعیت ضرورت بهش وارد نشم -_-

+

از غمگین نبودن این روزهام تا رسیدن به آرامش و نهایتا  برگشتن شادی و سرخوشی به احوالاتم ، راه زیادی در پیش دارم ...

حال و احوال امشبم ، خیلی تو رو کم داره . 

یک ساعت پیش ، وقتی که تو اون اتاقک چوبی ، تو فضای سبز و مشرف به دریاچه ، روی مبل صورتی لم داده بودم و چای با عطر گل سرخ مینوشیدم ، وقتی که ستاره ها چشمک‌میزدن و موجی که قایق های روی دریاچه ایجاد میکردن من رو یاد تلاطم روزهای زندگی مینداخت ، وقتی که سردم بود و آستین بارونیم رو با انگشتام جمع کرده بودم ، همون موقع که نگاه های پسری که تو اتاقک روبرو آزارم داد و پرده رو باز کردم ، توی تمام این لحظه ها تو‌باید میبودی . 

باید میبودی تا آغوشت سرما رو از تنم بیرون بکشه و قلبم گر بگیره از عطر خواستنت . باید بودی تا وقتی من بین انتخاب پاستا و برگر و پیتزا مردد ام ، بهم بگی خب همه ش رو سفارش بده ! بعدم بپرسی یعنی من رو هم انقدر سخت انتخاب کردی ؟ منم بگم : من هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ... 

+

شاید تصمیمم برای حذف همیشگیت ، قاطعانه ترین و پر درد ترین تصمیم زندگیم برای ابد باشه . شاید دیگه هیچوقت مجبور نشم تا این حد چشم روی التماسهای  قلبم ببندم . اما چشم بستم ، چون طاقت اشکهای بعدیش رو‌نداشتم . طاقت دردکشیدنهای بعدیش رو نداشتم . زمان ثابت کرد هیچ آدمی نمیتونه باعث شه قلبم جوری بتپه که کنار تو‌میتپید . هیچ کس نمیتونه من رو جوری ببینه که تو میدیدی . و من هم‌هیچوقت نمیتونم کسی رو بااین سطح از تفاوتهاش با خودم و پذیرفتن تمام خوبیها و بدی هاش ، دوست داشته باشم . 

شاید عشق اول هیچوقت تکرار نشه ، هیچوقت اون سطح از احساسات دوباره تجربه نشن ، ولی خب پیروی از مغز همیشه صحیح ترین راهه . 

نشستم پشت میزم و جزوه ی انگل دکتر ش. جلوم بازه . حفظ کردن این همه اسم و چرخه زندگی و نوع عفونت و شیوه انتقال و تشخیص و درمان و پیشگیری ، خسته م کرده . ذهنم فرار میکنه ، میره سمت تماس تلفنی یک ساعت پیش .که برخلاف دفعات قبلی ، این بار نتونستم مقاومت کنم و جواب دادم . مکالمات عادی و روزمره بودن اما بین اونها نکته ای پیدا میکردم تا نیش و کنایه هام رو بزنم و تا حدی آروم بگیرم . واکنشش ؟ سعی تو خندیدن ، گفتن اینکه تو کی این زبون رو پیدا کردی ؟ گاهی  رد کردن و مخالفت ، گاهی هم جمله ی : یکی طلبت ! هاها ! طلبی که هیچوقت نمیتونه صاف کنه ... 

هربار اصرار داره که باید هم رو ببینیم . کی بیام ؟ و من نمیخام این اتفاق بیفته . چون نمیخام اشتباه م. رو تکرار کنم . چون در اون صورت من زنده نمیمونم . ترجیح میدم خاطراتم بیشتر نشن و همونقدر قدیمی بمونن . 

+

هرروز از هشت صبح کلاس  دارم تا بعدازظهر . دوروز در هفته کلاس فیتنس میرم و تا جایی که میتونم خودم رو درگیر نگه میدارم . صبح ها زود بیدار میشم و صبحانه مفصل و قهوه میخورم . آرایش میکنم و مو سشوار میکشم . از رژگونه خواهش میکنم صورت مرده م  رو رنگ و رو بده و از ریمل میخام که چشمای بی فروغم رو آروم جلوه بده . اما خب حال پریشونم پنهون نمیمونه . بی‌قراری هام دیده میشه . غذاهایی که درست میکنم بدمزه میشن و عموما میسوزن . و این پررنگ ترین نشونه برای اینه که خلاف ظاهرم ، ی جای کار بدجوری میلنگه . 

+

چقدر دلم ‌پدرم رو کم داره ، حمایتش رو ، عشقش رو ، آغوشش رو ...

امروز از ۸ صبح کلاس داشتم تا همین دو ساعت پیش . رسیدم خونه احساس میکردم هرآن ممکنه از فرط خستگی و سردرد بمیرم ! ولی خب عوض مردن ، دست به کار شدم و چایی آماده کردم . سروسامونی به اتاقم دادم که مامان اینا تماس گرفتن . واقعا مرسی از تکنولوژی بابت ارائه ی اپلیکیشن های تماس تصویری که حال امروز من رو صدوهشتاد درجه چرخوندن . نشستم روبروی دوربین و‌تصویر مقابلم عزیزترین هام بودن که به امور عادی و روزمره خودشون میرسیدن و با من حرف میزدن . انگاری رو کاناپه ی هال نشستم روبروی تلویزیون و مامانم صدا و تصویرش از آشپزخونه میاد ! بعدم هردومون چای ریختیم ، مامان تو فنجون های یشمی ش و منم تو لیوان گلدار صورتی م . من از استاد دانش خانواده م گفتم و مامان از تحلیلهای خودش . مهدا هم مشق نوشت و وسطش پدرم با کیسه های میوه رسید . همینقدر ساده و نرم وارد روزمره ی اونها شدم با کیلومترها فاصله ...

+

ساعتهای زیادی وقت میذارم  و چتهامون رو میخونم و تلاش میکنم فارغ از احساسات شخصیم درونشون کنکاش کنم. از خودم ، از تو . دیشب بالاخره واقعیت توی جدید رو پذیرفتم . و اساسا فهمیدم چی شدی و دنبال چی هستی و حرفت چیه . من تمام این مدت بااینکه میدونستم تو عوض شدی ، انکارش میکردم و توقعات قدیمی ازت داشتم . دیشب حتی دیدم جدی جدی خودم هم خیلی تغییر کردم و خواسته هام سطحشون متفاوت شده . زخم های روحم رو دیدم و عمیقا ناراحت هستم بابتشون ... حالا راه حل چیه ؟ نمیدونم ...

+

ت. سوپ درست کرده و بوش تمام خونه رو برداشته . سویشرت خاکستری و جوراب قرمز گرمم  و پوشیدم و غرق شدم تو بوی زمستون خونه ی مامان ایران ... عطرها قدرت عجیبی دارن ، حسهایی  و زنده میکنن که سالهاست مرده ن .

خیلی وقت میشه ننوشتم ... بخشیش مربوط به درگیری هام بود ، بخشیش بی حوصلگی خودم و عزلتی که اختیار کرده بودم . اگه بخام از اتفاقات چند ماهی که گذشت بگم ، مهم ترینش فوت پدربزرگم بود . مهم ترین و تلخ ترینش... چنین تجربه ای  رو ، منظورم مرگ ی عزیز نزدیک هست ، نداشتم و هندلش برام بینهایت سخت بود . هنوز که ازش حرف میزنم منقلب میشم . بعد این اتفاق مراحل روحی متفاوتی رو گذروندم . الآن زمان دلتنگی یه . دلتنگی بی حدی که هیچ امید  و وصالی در ‌پی نداره ... کاش میشد هیچ پایانی نبود ، مرگی نبود ، کسی تجربه ش نمیکرد...

+

و او ... که نتونست یا شاید نخاست تو اون روزها کنارم باشه . که نهایت لطفش هرازگاهی تماس بود که بی پاسخ از سمت من میموند . و شاید این تنهایی بحران رو برام بزرگتر و سخت تر کرد . اونقدر که ازش خواستم بره. بره و واقعا این بار   دست از سرم برداره ... معلومه که مردم تا اینو خاستم . معلومه که الان هم بهش با همه وجود نیاز دازم و بازم دارم میمیرم ... اما چیکار میشه کرد... نبودن ، بهتر از بودن نصفه نیمه ست ...

+

چه  روزهای بدی رو میگذرونم ... و گرگان چقدر این روزها غریب و دوست نداشتنی شده ...

این پست شماره 49 بارها نوشته شده و پاک شده . این بار ، امیدوارم که بمونه ...

+

مامان تو اتاق خودشون و مهدا تو اتاق خودش خوابیده . بابا پایین ، تلویزیون میبینه و من بالا توی تاریکی ، تنها با نور قرمز آباژور ، روی قالیچه ی فیروزه ای هال دراز کشیدم و لپتاپم یانی پخش میکنه . نور صفحه رو کمتر میکنم و درد چشمم آرومتر میشه ... صدای بابا میاد که داره برای خودش شیر گرم میکنه . دلم میخواد بهش بگم برای منم بیاره ، منتها فراخی مانع میشه :/

+

چهارشنبه مهمونی مهمی دعوتم که قابل پیچوندن نیست . مامان لباس میجینه جلوم و میگه بپوش ببینم چطورن ؟ و من در حالیکه مچاله شدم گوشه ی کاناپه و موهام آشفته رو صورتم ریخته و گرم مشاهده استوری دوستم از کنسرت هستم ، ازش میخام اینکارو بذاره برای بعد . از دست تویی میگه و میشینه کنارم . شروع میکنه : مانتوی مشکی ت رو صبح ببر خشکشویی . ی وقت از ریحانه بگیر ، موهات بد رنگ شده ، ابروهات هم موکت شده باز . دلم میخاد بگم وای مامان بسه ! ولم کن توروخدا ! نیستم رو مودش ! به من چه که نوه ی عمه ی شما به من احترام گذاشته و مهمونیش دعوتم کرده! من حوصله ی این جمع ها رو ندارم . که بشنوم ترم چند شدی عزیزم ؟ راضی هستی ؟ تخصص چی دوست داری ؟پول فقط تو پوست ئه ! بنظر من که  پوست بخون ! بعدم با ی  ایشالا عروسیت بیاییم مااا  مهربونیهاشون رو تکمیل میکنن! و من هی باید لبخند ملایم بزنم و کضم غیض کنم از این فرونمودن سرها در ماتحت زندگیم .

+

از اینستاگرام گفتم . وای که چقدر جدیدا آزاردهنده شده برام . دیدن این حجم از رفاه و حال خوش و دنیا و چرخشش به هیچ کجای بلاگرها و اینفلوئنسرها نبودن ، واقعا حال بهم زنه . تو وضعیتی که اغلب مزدم گیر خرید نون و گوشت و میوه و مایحتاج روزانه هستن ، و واقعیت جامعه ما شده درد و فشار و اعصاب خط خطی ، این گروه تا ااین حد لذت و آزامش رو به نمایش میذارن . باید دی اکتیو شم مدتی . این تعارض بین وضع مردم و رنگ زیاد زندگی گروه دیگه تو اینستاگرام ، ابدا حس خوبی نمیده بهم . فقط فکرم رو آشفته تر میکنه که قرار بود چی بشه و چی شد...

+

زنگ میزنه و اعتزاض میکنه که چرا اگه ازم خبر نگیره ، سراغی ازش نمیگیرم . جواب من ؟ خب ! حالا که زنگ زدی خودت دیگه . چه خبر ؟ ولی واقعیت دلم ؟ زنگ نمیزدم تا ببینم چقدر میتونی دور بمونی ...